نشد که بریم....

 
 
امروز هم نقشه هایمان
 
نقش بر آب شد...
 
باتوام دنیا
 
چه از جان این عشق می خواهی ؟؟؟
 
نمی توانی یک روز
 
 یک مثقال
 
بی خیال ما شوی ؟؟؟
 
 
" هم نفس "
 
 
 
 
خدایا
 
این روزها
 
آرزوهایم شبیه کودکی هایم شده!
 
گاهی
 
حتی همین حالا
 
آرزو میکنم بستنی یخی داشته باشم ...
 
آنقدر آرام به رویش لیس زنم
 
تا مبادا تمام شود.....
 
این روزها
 
می خواهم
 
هم چون بستنی یخی
 
داشته هایم را
 
که روزی آرزو بوده اند
 
فقط تماشایشان کنم
 
که مبادا تمام شود....
 
اما
 
ترس از تابستان
 
ترس از گرما
 
همه چیز را به یکباره خراب میکند....
 
میدانم
 
با آمدن گرما
 
بستنی هایم آب میشود و
 
آرزوهایم ناکام....

 

" هم نفس "
 
 
 
/ 29 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

بازم سلام,خواهش میکنم شما بیاید منم هم سر می زنم به تون. راستی وبلاگت هم خیلی قشنگه

off daughter

خیلی وقتها ... خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی آنوقت تازه یاد می گیری به خیلی ها بگویی لطفا" جلوتر نیا ....

off daughter

ببار باران! اینجا زمین چرکین است اینجا تمام دلها را ماتم گرفته اینجا همان دیار حسرت باران است تو تنها نیستی! چشم های من هم بارانی است ببار همچو من ......

دادا

[گل][گل]

دلآرام

سلاااااام دوست خوبم من آپم[گل]

دلآرام

سلاااااام دوست خوبم من آپم

مالی

سلاااااااام گلم آپم زودی بیا[قلب]

fatemeh

ولقعا لذت بردم....درود برشما

رز

سلااااااااااام،مطلبت واقعااااااااااا فوق العاده بوووووووووووووود،مرسی از اینکه به وبلاگم سر زدی،اگه تونستی بازم بیا