بازگشت به دوران جوانی

سلام

یادم نبود اخرین باری که اومدم اینجا کی بود...

دلم تنگ شده بود...

خیلی زیاد

بیش از 3 ساله که اینجا نیومدم

نمیدونم هنوزم کسی اینجا هست یا نه؟

نمیدونم...

نمیدونم و یادم نیست چقدر اتفاقات ریز و درشت توی زندگیم افتاده که اینجا نبودم تا یادداشتشون کنم...

اما

یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ برام افتاد

مادر شدنم....

(حس مادری)

من ده ماهه که مادر هستم

یا نه شاید هم بیشتر...

دقیقا نمیدونم کی حس مادر بودن و درک کردم

شاید 18 ماه پیش وقتی که برای اولین بار صدای قلب جنین و شنیدم

یا خیلی بعد تر...

درست وقتی که توی اتاق سزارین بعد چند ثانیه گذاشتنش روی صورتم و با اون چشمای بازش داشت بی وقفه لبام و میخورد...

اصلا نمیدونم کی ؟ چه وقت؟ حس مادر بودن اینقدر بر من غلبه کرد که من حالا

تماما مادرم....

عاشقم...

عاشق زیباترین موجود روی زمین

عاشق پسرم

عاشق سامم...

نمیدونم یادتون هست یا نه

اونوقتا ماها از اسم های مجازی توی دنیای مجازی استفاده میکردیم !

من نفس بودم و عشقم(همسرم) سام...

عاشق این دوتا اسم بودم

حالا عشقم ، پسرم ، همه ی زندگیم اسمش سامه

همیشه دلم میخواست اینجا از عاشقانه هام بگم

دلم میخواد باز هم از عشق بگم

امیدوارم بازم بیام اینجا

چقدر خوبه اینجا...

چقدر دلم تنگ شده بود...

یاد خودم افتادم ( خود فراموش شده ام)...

/ 0 نظر / 59 بازدید