❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

ساعت 27 : 17 دقیقه

 

  تا ساعت 18 و اتمام کار من

 

 انگار فرسخ ها فاصله ست....

 

از حالت خستگی و بیماری و ضعف و بیخوابی

 

حس تهوع آوری دارم....

 

یه حس دیوانه کننده!

 

از صفحه مانیتورم بیزارم!

 

چشام سیاهی میره و

 

دلم میخواد با تموم حسی که دارم فریاد بکشم

 

اما فکر نکنم نای داد زدنم باشه....

 

امروز روز خیلی بدی بوده و

 

انگار قرار نیست خوب بشه!

 

قرص سر درد هم طبق معمول کارساز نبود!

 

انگار همه ی دردا

 

منتظر یک تلنگرند تا بیفتن به جونت....

 

امروز از همون روزاست که با یه موریانه ی عصبی شروع شد

 

تا به اینجا رسید!

 

تموم این ساعت ها همه ی جونم و جوید!

 

من به آزار دادن خودم عادت کردم!

 

مهم نیست!

 

خود کرده را تدبیر نیست..........

 


 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

پ.ن 1 : همــه چیز خوبــ استـــ

 

روزگارم بد نیستــ ...

 

و مـن

 

 ازین همـــه

 

 خـوبـــ بودن هـــا

 

میترســــــــم....

 

 

پ.ن 2 : نمیدانم چرا 

 

بعضی وقت ها 

 

در اوج امیدواری نومید میشوم....  

 

یک حس مزخرف و پایان ناپذیر  

 

و کابوس های بی دلیل من!

 

 

 

پ. ن 3 : انگار تمام آدمیان 

 

نمی خواهند تو 

 

یک روز از عمق وجودت  

 

لبخند زنی

  

و  احساس آرامش کنی...

  

تا به خودت می آیی و اعتماد میکنی 

 

دلت را می رنجانند....

  

مردمان ما

  

به رنجاندن هم 

 

خو گرفته اند..... 

 

عادتی زشت و نومید کننده! 

 

پ . ن 4 : دیروز به تو گفتم :  

  

هیچ دوست حقیقی جز تو 

  

 ندارم.....

  

این حقیقت محض است! 

 

گفتم :  

 

نمیدانم چرا به دوستی حقیقی هیچ کس , جز تو

  

باور ندارم.... 

 

و تو گفتی :

  

چون من , خود توام... 

 

تو خودت را باور داری

  

و من در وجود تو هستم!

 

من و تو یکی هستیم 

 

و این دوستی تا ابد خواهد ماند........ 

 

پ. ن 5 : میخواهم خوب باشم

 

شمارو به خدا قسم

 

این خوب بودن ها را

 

این دلخوشی ها را

 

از من مگیرید.....

 

 

پ. ن 6 : به آخر پی نوشت هایم که میرسم

 

نام تو پایان تمام ناگفته هایم ست و

 

توکل به تو

 

چاره ی تمام ندانسته هایم!

 

همه حضور میشوم صدایت میکنم...

 

رهـــــــــایم مکن!!!

 

خدایا تـــــو

 

تمام بود و نبودهایم را

 

داشته و نداشته هایم را

 

همه را

 

به یکباره پر میکنی.........

 

به امید خودت

 

که وقتی نباشی

 

نومیدی دردی سرکش است.........................

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

زل میزنم

 

به دیوارهای شهر

 

به مردمانی که هرکدام

 

بغضن چشمانشان را

 

زیر آرایش های غلیظ , پنهان کرده اند....

 

اینگونه خودم را

 

آرامش میدهم

 

که پاکی و نجابت

 

هنوز زنده است.........

 

 

جلوتر که می روم

 

ساق های به رنگ روشنِ بدن نما

 

به تن های ظریف زنانه

 

با مانتوهایی باز

 

و چشمانی حریص و بی تقصیر !

 

تمام معادلاتم را  

 

به یکباره , به هم میزند...

 

این بار

 

هیچ بغضی درپّسّش نیست ...

 

این بار

 

نکبت , همه ی دیوارهای شهر را

 

پوشانده.......

 

 

 

خدایـــــــا کمک 

 

پ . ن : وقتی این گونه حرف میزنم

تمام دوستانم مرا متحجر خطاب میکنند...

بخدای خداوندی قسم این ها تحجر نیست !

کمی تعقل شمارا به عمق فاجعه میرساند...

میدانم زن هستید و عاشق زیبایی

بخدا قسم زن بودن

به تنهایی زیبا بودن را به اثبات می رساند...

نیازی به اثبات دوباره ی آن نیست...

سادگی نهایت زیبایی ست!

معناها را تغییر ندهید...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

بهشت خدا روی زمین و ببینید....

 

بخدا عکس نمیتونه این همه زیبایی و نشون بده

 

اما دلم نیومد تصویر این مناظر زیبارو

 

که تماشاکردنشون بهم زندگی دوباره میداد و نزارم !

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

امروز دقیقا 26 روز که  سرکار میرم

 

کارم و دوست دارم

 

چون دیگه دستم توی جیبم میره....

 

تو و بابا هیچ وقت برام کم نزاشتید اما

 

خودم پول در میارم یه لذت دیگه ای داره....

 

اینکه میتونم از زحمت کشیده خودم براتون هدیه بخرم

 

برام یه دنیا ارزشمند.....

 

دیرز شمال بودم

 

جات خیلی خالی بود....

 

کاش توام بودی

 

اما میدونی که همیشه کنارمی..................

 

حتی وقتی برکه رو تماشا میکردم

 

روی تاب به هوا میرفتم

 

روی درخت گوجه سبز می چیدم

 

با قلاب ماهی میگرفتم

 

با اردکا بازی میکردم

 

تک تک این لحظه ها کنارم بودی و

 

 از شوق من لبخند میزدی.....

 

 

امشب سالگرد ازدواجمونه...

 

دومین سال ازدواجمون!

 

فردا دوسال تموم میشه و وارد سالی نو میشیم

 

وارد سومین سال با تو بودن!

 

درسته

 

هنوز زیر یک سقف نرفتیم

 

هنوز زندگی با تو رو توی دنیای حقیقی حس نکردم

 

اما بدون

 

همیشه با منی....

 

تمام لحظاتی که نفس میکشم کنارمی....

 

سخته بدون تو زندگی کردن

 

حتی بدون تو نفس کشیدن هم سخته....

 

کاش سخت بود

 

درد....

 

یه درد جنون آور!

 

 

دوست دارم همسر مهربونم

 

سالگرد پیوند ابدی مان مبارک

 

یادته؟

 

دو سال پیش همچین شبی پر از استرس بودم

 

توی حرم وقتی پای سفره عقد نشستم

 

به پهنای صورت اشک می ریختم....

 

یه بغضی دست از سرم بر نمیداشت

 

و من تمام مدت اشک ریختم

 

حتی صدای بله گفتنم و کسی جز تو نشنید....

 

انگاری حنجره ام خشک بود

 

انگاری بله گفتن سخت ترین واژه ای بود

 

 که در عمرم می توانستم بگویم....

 

اما به هر زحمتی بود

 

بلاخره گفتم..............

 

یادش بخیر

 

چه روزی بود!

 

انگار همین دیروز بود!

 

چقدر زود گذشت......................

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس