❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


درد شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود...
از شدت درد عین یه مار زخمی به خودم می پیچیدم
چشمهایم می سوخت و آرام برهم گذاشتم
در تاریکی مطلق پرده ای در جلوی چشمانم ظاهر شد...
پرده ای از خاطراتی که گذشت...
خاطراتی تلخ...
خاطراتی که لحظه های شیرین عمرم و توی سیاهی چشمانم محو میکرد...
هرچه جلوتر قدم برمی داشتم به سیاهی نزدیکتر میشدم...
درون سرم غوغایی برپا بود...
بدنم شروع به لرزیدن کرد...
به هرسو که رفتم به دیوار سختی برخورد کردم...
صدایی شنیدم با چشمان بسته به دنبال صدا رفتم...
به دری رسیدم
صدا از آنجا بود می گفت صدایش کن...
مات و مبهوت بودم...
نمی دانستم چه کسی را باید صدا کرد...
زبانم دردهان خشک شده بود
انگار هیچ صدایی از حنجره ی من شنیده نمیشد
صدایش کن...
صدایش کن...
اشکهایم بر گونه ام جاری شد و بی اختیار گفتم:
خدایا کمکم کن...
یکدفعه در باز شد و خاطرات تلخ زندگیم از من دور شدند...
فقط شادی بود...
خاطرات روزهای خوبی که به فراموشی سپرده بودم در جلوی چشمانم ظاهر شد...
چشمانم را به آرامی باز کردم و در مقابل چشمانم زندگی دوباره را دیدم ...


نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس