❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


پشت حضورم را که بدرقه می کردم
هزار آینه و آب به پیشباز گمانم نمی آمد
و یقین صدایم
پشت پلک حادثه ها خواب نبود

دست هایم تقصیر ندارند
فقط بوی حلوا گرفته اند
با پاهایی می نوشتم
      که غروب را قدم می زد

حالا وجودم را که چشم های کهنه ی افکارم
و اجداد خاطره هایم
فریاد می زنم
دیگر برای آشفته نوشتن بس است....

وقتی نگاه در ایستگاه آخر
همیشه آه
و صدای حضور حادثه ها بی تاب
دیگر چه فرق می کند؟؟؟

چشمی پر از سراب می گفت
همیشه حدس و حادثه با هم نمی آید.....

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری سوم www.pichak.net کلیک کنید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس