❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


هواسرد و مه آلود بود...
صدای جغدهای شوم به گوشش می رسید...
تنها تاری از ریسمانش مانده بود...
ازترس به خود میلرزید ولی بر همان تار باریک چنگ میزد....
هنوز در عمق چشمانش نور امید دیده میشد...
گه گاه زیر لب نجوا سر میداد...

هم نفس کمکم کن...
درته صدای خسته اش چیزی شنیده میشد...
ناگه سایه ای در مه نمایان شد...
چشمهایش را به سایه دوخت...
ولی افسوس سایه ای بیش نبود...
سایه ای از یک درخت پیر وخشکیده...
اما او هنوز امید داشت...
به هم نفسی که روزی خواهدآمد....

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس