❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم

 


به آینه ی اتاقم خیره می شوم... آهسته بر چهره ی غمناکم می گریم ....

اشکهای بی بهای من بی صدا بر گونه ام می غلتند و به زمین می ریزند ....

چقدر زود بزرگ شدم....

چقدر زمانه مرا بی رحمانه شکسته کرد .....

کجاست آن دخترکی که موهای بلند طلایی اش را در حیاط خانه ی قدیمی تاب می داد و می دوید ....

دویدن از روی شوق ....از روی نشاط ....

چه آرزوهایی در سر داشت !!!!!!

آرزوی بزرگ شدن!!!!!

 ولی افسوس که نمی دانست چه می خواهد.....

 اما حالا نه آرزوی کودکی داره و نه بزرگی.....

 دوست داره حرکت کنه ....رخت سفر بر تن کنه ....ازین دیار بره واسه همیشه..... بره جایی که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه.....

 آرزو.... آرزو.... آرزو....

 چه واژه ی طنز آلودی ....ساعتها می توان به واژه اش خندید .....

خنده ای تلخ ....خنده ای از روی درد و ناامیدی.....

 

 

نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس