❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام!!!!!!!!
گوییا او مرده در من که این چنین:
خسته و خاموش و باطل گشته ام...
هردم از آیینه می پرسم ملول
چیستم ...دیگر به چشمت چیستم....
لیک در آیینه می بینم که وای!!!!!!
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم....
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش....
وه که با حسرت این ویرانه را
روشنایی بخشیده ام از نور خویش....
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام!!!!!!
گوهری دارم ولی آن را زبیم
در دل مردابها بنهفته ام....
می روم اما نمی پرسم زخویش...
ره کجا... منزل کجا... مقصود چیست...؟؟؟؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
که این دل دیوانه را معبود کیست!!!!
او چو در من مرد ...ناگه هرچه بود...
در نگاهم حالتی دیگر گرفت....

گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت...
آه... آری این منم ...اما چه سود...
او که در من بود دیگر نیست ....نیست....
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست... کیست..............؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!


فروغ

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس