❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم

 

هیچ جز حسرت نباشد کارمن..
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر برپایم زدند...
وای ازین زندان محنت بارمن
وای ازین چشمی که می کاود نهان
روز وشب در چشم من راز مرا...
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت زچیست...
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان نکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است...
گاه می نالد ز نزد دیگران
که او دگر آن دختر دیروز نیست...
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده ی مرموز نیست...
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند...
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند...
گاه می گوید که کو آخر چه شد
آن نگاه مست افسونکار تو
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که این است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم زچیست...
زیر لب گویم چه خوش رفتم زدست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش...
بی گمان هرگز کسی جز من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش...
از من است این غم که بر جان من است
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست...
آه این است آنچه می جستی به شوق
راز من راز زنی دیوانه خو...
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست...
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه این است آنچه رنجم می دهد
ورنه کی ترسم زخشم و قهر تو...

فروغ

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس