❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


خانه ای تاریک و غم آلود در قفسه ی سینه ای ساخته شد...
هیچ دریچه ای بر دیوارهایش وجود نداشت...
سراسر خانه را سیاهی و پوچی فرا گرفته بود
صاحب خانه لباسی سیاه برتن داشت...
با موهایی آشفته وحالی پریشان...
به سوراخی که بر سقف ایجاد شده بود خیره شد...
برق نگاهش آسمان را به لرزه درآورد...
تنها اشکی از چشمانش فرو ریخت...
همان قطره ی اشک سخن ها گفت و
آسمان شروع به گریستن کرد...

من از نهایت شب حرف می زنم...
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم...
اگر به خانه ی من آمدی ...ای مهربان برای من چراغ بیاور...
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

نوشته شده در شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس