❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم


خورشید غروب کرده بود و هوا رو به تاریکی میرفت...
دریا طوفانی بود...
قربانیه تازه برای قربانگاهش میخواست...
قرعه به نام او افتاد...
دریا صدایش میکرد...
به سرعت به سمت ساحل دوید...
به آسمان و موج های بلند خیره شد...
دستانش را به زیر شن های ساحل فرو برد...
کرم ها به سرعت از روی دستانش حرکت می کردند
مشت های پرازشن را در دستانش می فشرد...
به آغوش دریا رفت و موج های وحشی بر سرش می کوفت...
به قعر آبها فرو رفت...
ساعتی بعد دریا به آرامش رسید و قربانی اش را به ساحل پس فرستاد...
تنها مشتی از شن برجای گذاشت...



نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس