دیروز غروب از قم اومدیم
قبل تاسوعا عاشورا گفتم بریم قم
که این دو روز و تهران یا شمال کنار هم باشیم....

فردا میخوایم بریم شمال
از بعد مرگ بابابزرگ هرسال تاسوعا عاشورا میریم شمال
این سومین سالی که بابا به وعده خود وفا میکنه و میره وظایف پدربزرگم و انجام میده
مدتهاست بهت گفتم که دوست دارم توام با ما بیای...
دیشب که بهت گفتم
گفتی نمیای....

از قرار معلوم این دو روز معجزه میکنه و درسای عقب افتادت تموم میشه
اول هیچی نگفتم
ریختم توی خودم
دوساعت بعد دوباره پرسیدم
بازم گفتی نمیای...
انگار خار به قلبم ریختن

قلبم می سوخت
دوست داشتم ,
قلبم میخواست که بهم نه ه ه نگی
ولی گفتی....

قبل این 12 روز مریضی بازم ازت خواهش کرده بودم که بریم شمال
ولی رد کردی و بهونه ی کار و آوردی
که اونم 12 روز تمام مریض شدی و سرکار نرفتی...

نمیخواستم بیمار بشی
من اصلا این و نمیخواستم...

حالا واسه دومین بار ازت خواستم تاسوعا عاشورا شمال باشیم
که بازم بهونه....
واسه دومین بار دلم شکست

هیچ اجباری نبوده و نخواهد بود
ولی میتونستی واسه خوشحالی به اصطلاح عشقت
بهونه ای و بهش ترجیح ندی...

بی خیال
دیشب واقعا عصبی شدم
همه تن و بدنم بی حس شد

تو خودت شاهد ناراحتیم بودی
حالا که ناراحتی منو دیدی
گفتی میخوای بیای

همسرم؟؟؟
این اومدن دیگه واسه من هیچ ارزشی نداره....
دیگه واقعا نمیخوام بیای
میخوام دو روز تنها باشی
میخوام 2 روز با خودت بیاندیشی.....

شاید اصلا فکر نکنی
شاید این 2 روز و به نحو احسن بگذرونی
نمیدونم...

اما من
هیچ جای دنیارو
بی حضور تو دوست ندارم...

خیلی دوست داشتم برم
ولی حالا
هیچ میل و رغبتی برای رفتن ندارم

تو این چیزارو نمیفهمی
برای همین
خیلی ساده بهم میگی
نمیای و تو برو....

ازین جمله بیزارم

من ازدواج کردم که تنها نباشم
ولی همیشه تنهام....
مجرد که بودم
گردش و تفریحم
با تموم سخت گیری های بابا بیشتر بود

چون با دوستام میرفتیم پارک
میخندیدیم
بازی میکردیم....

یادمه هرچند وقت یکبار
میرفتم پارک و کلی تاب بازی میکردم
سوار سرسره میشدم
صبح ها میرفتم میدویدم
پر انرژی برمیگشتم خونه

ولی حالا باهیشکی هیچ جا نمیرم
همه جا میگم تا همسرم نیاد منم نمیام

بعضی وقت ها خیلی غمگین میشم
به دور و اطرافم نگاه میکنم
به دخترای جوون
اصلا شبیهشون نیستم
هیچ شور و نشاطی توی چشمام حلقه نمیزنه
فقط کارم شده دیگران و با صحبت های گرمم خوشحال کنم
حتی اگه اون دیگران
اصلا به فکر شادی من نباشن...
حتی اگه اون دیگران
هیچ خوبی در حقم نکرده باشن
این تنها کاری که برای دلم میکنم

خیلی وقت دلم برای یه شاخ گل تنگ شده
دیروز دیدم سر کوچمون یه گل فروشی بزرگ....
توی دلم گفتم
یعنی همسر من تا حالا این گل فروشی و ندیده؟؟؟؟

یا اصلا فکرش و نمیکنه که یه گل چقد میتونه خوشحالم کنه....
اونوقت به خودم میگم:
نه ه ه
به دل نگیر
حتما این چیزارو بلد نیست....
به خودم امیدواری میدم

ولی
ته دلم میدونم که این چیزا نیاز به یادگیری نداره
شاید
همسر من محبت و توی مهربونیاش میدونه
نه توی یه شاخه گل ناقابل خریدن....
حالا اگه این متن و خوندی نری واسم گل نخریااااا

چون اینم دیگه برام ارزش نداره
نوش دارو پس از مرگ سهراب و نمیخوام

خلاصه....
فردا راهی شمالم
شهری که عاشقشم
لاهیجان
ولی تو که نباشی
حتی لاهیجانم
رنگ و لعابش و جلوی چشمام از دست میده....

میخواستم ببرمت
چهل منبر و نشونت بدم
یه رسم قدیمی
خیلی جالب بود

پارسال اولین بار بود که دیدم
جلوی در هر خونه
کلی شمع روشن بود
با یه کیسه برنج
تمام کوچه ها
پراز روشنایی شمع بود
خیلی رویایی بود

هرکی که حاجتی داشت
نیت میکرد و چهل تا شمع می آورد
در هر خونه یه شمع روشن میکرد و
یه مشت برنج بر میداشت
تا چهل تا خونه...
اونوقت میتونست برنجارو قاطی برنج خونشون کنه
اعتقاد دارن برکت سفرشون زیاد میشه

میخواستم ببرمت
آقا سید حسینی
یه جای فوق العاده
پر از درخت
اما
یه درخت خیلی بزرگ داره
با یه تنه تنومند
میگن ظهر عاشورا
ازش خون میاد
البته بنظر من واقعی نیست
بنظر من شیره بعضی درخت ها قرمز

ولی چون یه آقای سید
اونجا دفن
که همه قبولش داشتن
بهش اعتقاد دارن
دور درخت و روی شاخ و برگاش یه عالمه سبز بسته شده
واقعا دیدنی و روحانی...

میخواستم ببرمت مسجد دهاتمون
اونجا حتی نذری دادناشونم با اینجا فرق داره
همه ی هم محلی ها توی یه مجمع
هر غذایی که بخوان درست میکنن و میزارن رو سرشون و میارن مسجد
یهو میشه یه عالم غذا
مجمع ها میچرخه
هرکی غذا و نذری یکی دیگه رو میخوره
واقعا قشنگ....

میگن این رسم و پدربزرگ پدرم راه اندازی کرد
تا هیشکی اذیت نشه
تا همه کم و زیاد بتونن
توی صواب غذای امام حسین شرکت کنن

خلاصه....
و در آخر
دوست داشتم بامن باشی
دوست داشتم
دیگران تورو در کنار من ببینن...
دوست داشتم تنها نباشم

ایشالله
این دو روز بهت خوش بگذره
دوست داشتی برو قم
پیش خانوادت
من دیگه ناراحت نمیشم....

برای آرامش روحم دعا کن
یاحق