من واقعا خوشبختم

خداجونم؟؟؟

خدای مهربونم؟؟؟

من واقعا خوشبختم

شاید وضعیت ما

برای خیلی ها

معنای خوشبختی و نداشته باشه

شاید بعضی ها

همه  ی خوشبختی و

 توی پول و ثروت و قدرت ببینن

اما من و تو 

نه ه ه ه

من همه ی خوشبختی دنیارو

توی چشمای همسر مهربونم می بینم

میبینم که برای خوشحال کردن و

خوشبخت کردن من

همه ی تلاشش و داره میکنه....

ولی

من 

واقعا خوشبختم

دوست دارم بدونی که خوشبختم

نمیخوام هیچ چیزی عوض بشه

میخوام همه چی

همین جوری که هست بمونه....

میخوام بدونی که چقد دوست دارم

میخوام بدونی که

همه ی آرزوهامو برآورده کردی....

همسرم؟؟؟؟

میدونی چرا وقتی بهت خیره میشم

اشک توی چشمام حلقه میزنه؟؟؟؟

بهت گفتم اشک شوق...

آره

با تو بودن

واقعا

اشک شوق میاره

ولی....

دل نگرونم

میدونم دل نگرونیم و

 از چشمام میخونی

میترسم

میترسم تا دنیا واسه من شد

خوشبختیم تموم شه....

میترسم دنیارو ازم بگیرن

میترسم این روزای

 با تو بودن

 تموم شه...

من در کنار تو

به آرامش رسیدم

منی که

همه ی عمرم

ناآروم بودم....

کنارتم

خوشحالم

پراز انرژی

آروم تر از همیشه

ولی

در یک آن

ترس

بر همه ی وجودم

 غلبه میکنه...

آخه میگن

دنیا چشم نداره

خوشبختی

آدمارو ببینه....

میگن

رنگ خوشبختی

به آدمیزاد نیومده....

حالا من

رنگ خوشبختی و دیدم

طعم شیرینش و چشیدم

خدایا؟؟؟؟

قربونت برم الهی

همه حضور میشم

وقتی صدات میکنم....

خودت داشته هام و بهم دادی

هر چه دارم و ندارم مال توا....

من لایق این همه خوشبختی نبودم

اینقد دوسم داشتی که 

رحمت و بخشش الهی و

 بر من

تموم کردی....

سپاسگذارم مهربون من

سپاسگذارم بی همتای من

یه خواهش

یه التماس

تا زمانی که

نفس میکشم

داشته هام و ازم نگیر....

خدایا؟؟؟؟؟

تو بهترینی....

تو خدای منی

تو مهربون ترینی

همسرم یه قطره از توست

نفسم؟؟؟

تو

یه قطره از خدایی

همیشه مهربون بمون

همیشه     همیشه        همیشه


کنارتم تا...آخرش.......آخرین نفس

 

[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ملسی نفسم

سلاااام سلااااااااااااااااام

من امروز خیلی خیلی شاد و پرانرژی ام

آخه میدونید که....

وقتی همسر مهربونم بیاد پیشم

انگاری دنیارو بهم دادن....

تازه ه ه ه

کلی سوپرایزم کرد

از خوشحالی بال در آوردم

واسم ننجون و فنجون آورد

وااااااای وقتی دیدمشون از ذوق زیاد

نمیدونستم چجوری خوشحالی کنم....

فقط همسرمه که به علایق من بها میده

فقط همسرمه که منه دیوونه رو باور داره

درکم میکنه....

میخواین ننجون و فنجون  من و ببینید؟؟؟؟

این اسم و خواهرم براشون انتخاب کرد

یه مادر بزرگ و  یه  ندیده ی خوب و مهربون

که من عاشقشون شدم

اینم عکسای خوشگلشون

 

 

به بابا نشونشون دادم اصلا ذوق نکرد

فقط گفت :

تو نمیخوای بزرگ بشی؟؟؟؟

خب مگه من کوچیکم؟؟؟؟

بزرگ شدم

خانوم شدم

اما چه ربطی داره؟؟؟؟

مگه  بزرگی به عروسک نداشتن؟؟؟؟

من اتاقم پر عروسک

خب دوست دارم

چیکار کنم؟؟؟؟

به جای اینکه به علایق من اهمیت بدن

مسخرم میکنن

فقط تویی که بهم اهمیت میدی...

 

تازشم میدونم توام عروسک دوست نداشتی

میدونم هرچیزی که من دوست دارم

بهش علاقه مند شدی....

همسر مهربونم؟؟؟

ممنونتم

تو بهترین مرد روی زمینی

همه ی زندگیم و هم به پات بریزم

بازم برات کاری نکردم....

بخاطر ننجون و فنجون و  همه ی مهربونیات

یه دنیا ملسی....

 

[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

عاقلانه  ازدواج   کن

 

        تا   عاشقانه   زندگی کنی ...

 

  

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

روزگار بهتری از راه میرسد

سلام

آدرس زیر وبلاگ دیگه ی منه

اگه دوست داشتید ازش دیدن کنید

مطالبی که میزارم به خود من توی زندگیم خیلی کمک کرده

و  به این جمله ایمان دارم

 روزگار بهتری از راه می رسد...

 

 

http://rozegarehamnafas.mihanblog.com/

 

       

 

 

[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آیا کلبه شماهم در حال سوختن است؟

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره
دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد،
ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم
نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک
بسازد تا خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا
بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگین فریاد
زد:

خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از
خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید:

چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟

آنها در جواب گفتند:

ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش
نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در
میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن
شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند؛

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی
دارد،

تو گفتی :

آن غیر ممکن است

خداوند پاسخ داد :

همه چیز ممکن است

تو گفتی:

هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد

خداوند پاسخ داد:

من تو را دوست دارم

تو گفتی :

من بسیار خسته هستم

خداوند پاسخ داد:

من به تو آرامش خواهم داد

تو گفتی :

من توان ادامه دادن ندارم

خداوند پاسخ داد :

رحمت من کافی است

تو گفتی :

من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم

خداوند پاسخ داد:

من گامهای تو را هدایت خواهم کرد

تو گفتی :

من نمی‌توانم آن را انجام دهم

خداوند پاسخ داد:

تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام
برسانی

تو گفتی :

آن ارزشش را ندارد

خداوند پاسخ داد :

آن ارزش پیدا خواهد کرد

تو گفتی :

من نمی‌توانم خود را ببخشم

خداوند پاسخ داد:

من تو را ‌بخشیده ام

تو گفتی :

من می‌ترسم

خداوند پاسخ داد :

من روحی ترسو به تو نداده ام

تو گفتی:

من همیشه نگران و ناامیدم

خداوند پاسخ داد :

تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار

تو گفتی :

من به اندازه کافی ایمان ندارم

خداوند پاسخ داد:

من به همه به یک اندازه ایمان
داده ام

تو گفتی :

من به اندازه کافی باهوش نیستم

خداوند پاسخ داد:

من به تو عقل داده ام

تو گفتی:

من احساس تنهایی می‌کنم

خداوند پاسخ داد :

«من هرگز تورا ترک نخواهم کرد»

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

این شعر و دوست دارم

دفتر سپید بی وزنی هایم را مرور می کنم

اینجا خلاصه پروانگی های من است

چکیده لج ها و شکوه هایم


 

می دانم وقتت ضیق است

تند تند می نویسم

که تند تند مرور شوی

 

درود...

اینجا آفتاب گرم است و سرخ

نه از تابش مُدهِشِ شومش

که از داغی نگاه های شراب آلوده ای

                           که حریصانه آسمان را می نگرند...

به راستی که خورشید را نمی توان به بند کشید

عزم رفتنت جزم است؟

اگر بگویم آسمان را به قربانی قدمگاهت می آورم

                                                           باز می روی؟

 

برای استجابت، به چشمهایم نیاز دارم

حتما به یاد داری

دلم که بگیرد

برای بارش

 اشاره هم کافی است...

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

کنارمی

کنارمی

همین نزدیکی

توی اتاقمم

وقتی هستی

آرامشی  ژرف

وجودم و فرا میگیره....

وقتی هستی

همه چیز به کام من میچرخه

وقتی هستی

دنیا مال منه....

از بس خسته بودی

گذاشتم یه کم بخوابی

فقط یه کوچولوهاااااااا

نوشتنم تموم شه میام سراغت

باید بیدار بشی

میدونی که

توی پرحرفی  بیست بیستم

اومدم پای نت تا مزاحم خوابیدنت نشم

اومدم تا زمان زود زود بگذره بیام پیشت

قراره نیم ساعت بخوابی

فقط نیم ساعت

اما این نیم ساعت واسه من  ساعت ها میگذره.....

چون

حتی وقتی پیشمی

دلم برات تنگ میشه....

همسر مهربون من

فدای اون چشم هایت

که بی مهابا

عاشقم کرد....

هنوز

اون چشم ها

یادم هست

همون دو چشم زیبا

که مرا گرفتار خویش کرد

همون دو چشمی که

با تمام وجود خواستمش

به راستی

برای من شد....

وااااای

اون روزها فراموش نشدنی ست

همون روزهایی که

حتی

تصورش ناممکن بود

من؟؟؟؟

تو؟؟؟؟؟؟؟

چگونه ما شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز هم

مات مانده ام

از کار کردگار خویش....

پروردگارا

سپاسگذارم!!!

 

 

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دکتر شریعتی

 

برای خوشبخت بودن ،

 

به هیچ چیز نیاز نیست

 

جز به نفهمیدن !!!

 

 پس تا می توانی

 

خر باش تا خوش باشی....

 

  

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت

نه آنچنان که کسی می خواست 

 که من کس نداشتم  , کسم خدا بود

 کس بی کسان...

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صدا صدای خداست

 

               

 

به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز

اگر خداطلبی

خدا در اشک یتیمان رفته از یادست

خدا در آه غریبان خانه بر بادست

اگر خدا خواهی

درون بغض زنان غریب جای خداست

دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست

نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب

به آسمان بنگر

به آسمان که پر از گوهرست دامانش

به کهکشان که ندانی کجاست پایانش

رونده ایست خدانام در خم این راه

ببین به دیده ی دل

به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست

به من مگو خدا را ندیده ام هرگز

دو دیده را بگشا

ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه

طلای نور به دریا و رود می پاشد

بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ

به برگ برگ درختان سرود می پاشد

سرود او همه گلنغمه یی برای خداست

در آشیانه ی شب

در آستانه ی صبح

در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق

به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ

دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد

به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ

که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر

ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد

به گوش باطن من هر صدا صدای خداست

به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها

که سرو های کهن

به دست باد مهیبی به خاک می افتد

در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه

هزار صخره به خاک هلاک می افتد

به وقت زلزله ها

مگو کجاست خدا

نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست

در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین

و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد

به بیشه های عظیم

صدای عربده ی رعد با تو می گوید

که آسمان و زمین

به زیر سم ستوران بادپای خداست

مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست

سکوت من مشکن

که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست

به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند

به روشنایی زیبای هر فلق سوگند

به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند

به گریه سحر بندگان پاک قسم

درون مویرگ و موی من هوای خداست

 

                

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

همیشه کنارم باش

دیشب

اصلا شب خوبی نبود....

                                        

 

ساعت  4:30

خوابم نمیبرد

فضای اتاق

تنها

تاریکی و

سکوت حکم فرما ...

به خودم لرزیدم

اشک توی چشمام حلقه زد

ترسیده بودم

بیشتر از هر زمان دیگر

میخواستمت...

کم کم

صدای دردهایم

بلند و بلند تر شد

به خود پیچیدم

آخ

به هق هق افتادم

گریه امانم و برید....

آرزو کردم که ای کاش بودی

زنگ زدم

جواب  ندادی

دوباره زنگ زدم

پاسخی شنیدم

نفسی راحت

خدارو شکر که بیداری....

ولی افسوس

صدای پشت گوشی

صدای دلنشین تو نبود....

    

آروم حرف زدم

تا بنده خدا نفهمه گریه کردم

پرسیدم:

نفسم خوابه؟؟؟؟

گفت : آره , بیدارش کنم؟؟؟؟

گفتم : نه ه ه

ببخشید بیدارتون کردم...

 

گوشی و قطع کردم

گریه ام دو چندان شد

اونم اشک ریختن های من

که هر قطره اش 

سرشار از درد...

امروز با بی حالی و سستی تمام

چشم گشودم

بی رمق

بی حوصله

...

به اجبار

بلند شدم

آماده شدم 

برای رفتن به  دانشگاه

تنها بخاطر امتحان

دست بابا مرسی

من و رسوند...

به اکراه سرکلاس نشستم

 

صدا و همهمه ی بچه ها

عین اره برقی  روی مخم

در حال حرکت بود

کلاس حقوق مدنی

وصیت و ارث

هم کلاسی عرب بی تربیت

 پشت سرم

با اون صدای وحشتناک

لرزه به جونم  انداخت

 

دست خودم نبود

از ترس به خودم لرزیدم

برگشتم به عقب

کلاس کاملا پر بود

آقا؟؟؟؟

خواهش میکنم یه کم آروم تر

خواهش میکنم....

اما اون آدم

هیچی حالیش نبود

صداش و بلند و بلند تر  کرد

   

یه لحظه

کلاس دور سرم چرخید

میخواستم

از اون همه شلوغی

رها بشم...

بالاخره

امتحان شروع شد

خیلی زود

وقت تمام...

برای فرار

به سرعت

از جام بلند شدم

رفتم بیرون کلاس

گوشیم زنگ خورد

عکس تو

روی صفحه

نقش بست....

مثل

 آدم های طلبکار

جواب دادم

 

اما تو

با گرمی تمام

مثل همیشه

صحبت کردی

واقعا مهربونی....

کاش همه ی مردها چون تو بودند

اونوقت دنیا واسه همه  ی زن های روی زمین

تبدیل به بهشت میشد....

گفتی جلوی دانشگاهی

یکدفعه زنده شدم

بی خداحافظی با بچه ها

دویدم سمت در خروجی

دیدمت

اون سمت خیابون

ایستاه بودی

دوباره دویدم

به آغوشت که رسیدم

یادم اومد...

ااااااا

 توی خیابونیم

 

فاصله گرفتم

با اومدنت

دنیارو بهم دادی.....

همه ی ناراحتیم

با دیدن چشمای  پر از مهرت

به پایان رسید

الان

خوب خوبم

هیچ وقت تنهام نزار

همیشه کنارم باش

وگرنه  می میرم

همسر مهربونم

کاش این دوران سخت و طاقت فرسا تموم شه

کاش  هرچه زودتر بریم سر خونه زندگیمون

من دیگه خسته شدم

یه ثانیه هم

بی تو نفس کشیدن و

 نمیخوام

هم نفس من....

دوستت دارم

   

هیشکی 

نمیتونه بفهمه

 که چقد دوست دارم

حتی خود تو.....

ایمان دارم

     که بی تو

          نفسی نیست...

کنارم بمون تاااااااا......آخرش

 

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آخرش بازم می خندید؟؟؟؟

 

                         

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! 

          
چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! 

           
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره! 

          

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکرمیکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! 
          

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! 
     
           
چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه ! 

          
چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

          
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! 
           

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!
 
           
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
          

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!
          

خنده داره اینطور نیست؟
دارید می خندید ؟
دارید فکر می کنید؟

          
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید
که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید

خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره...

 

          

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دلتنگتم

اول بگو حال همسل مهلبونم چطوله؟؟؟؟

هان؟؟؟

پسل خوب  نمیگی دل من برات تنگ میشه؟؟؟؟

حالا هی بشین درس بخون

سراغ منو نگیل

  

اصن اصن میخوای باهات قهل تنم؟؟؟؟

هان؟؟؟؟

خیلی پسل بدی شدی...

 

وای اگه بدونی چقد دلتنگم....

این ترم آخری واقعا دارم اذیت میشم

مگه فکر و ذهن تو  و آیندمون میزاره من درس بخونم؟؟؟

همش تقصیر توا....

میدونی چرا؟؟؟

از بس باهام مهربونی

اگه بداخلاق بودی

یه لحظه هم یادت نمی کردم

اونوقت راحت مینشستم پای درسام

ولی الان.....

آخه حیف نیست؟؟؟؟

به جای اینکه به تو  و خاطراتمون فکر کنم

بشینم یه مشت کتاب خشک و بی روح و بخونم؟؟؟

واااای

فقط 10 روز تا شروع امتحانا مونده

تا حالا نمره بد نیاوردم

حالا این ترم آخری دارم یه کاری میکنم که آبروم پیش تو  و بقیه بره....

اما تو که میدونی

شده شب تا صبح بیدار می مونم

ولی نمیزارم کم بیارم....

 

دلم واسه چشمام میسوزه

ترم پیش یادته چه بلایی سرش آوردم؟؟؟

یک و نیم نمره ضعیف تر شد

حالا این ترم....

بخاطر چشمام میترسم شب زنده داری کنم

این دفعه برم دکتر بگه ضعیف تر شده دق میکنم

نه بخاطر چشمام

نه ه ه

بخاطر اینکه روز به روز

صورت زیبای تو

جلوی چشمام

کم رنگ و کم رنگ تر میشه....

میترسم از روزی که دیگه نتونم ببینمت

میترسم از روزی که دیگه پیشم نباشی

میترسم از جنگ

میترسم از هرچیزی که بخوان یک درصد

تورو از من بگیرن....

خدایاااااا

من و بگیر

ولی داشته هام و از من نگیر....

همسرم و از من  نگیر

 

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خدایاااااا

خدای مهربونم؟؟؟؟

خدای خوشگلم؟؟؟؟؟

خدای من؟؟؟؟

دلم گرفته.......

خودت میدونی چراااااااا.....

دیگه دوست ندارم نت بیام

اینجا از هرطرف به من و  دین محمد (ص)

بی رحمانه حمله می کنن و من

تاب نمی آورم....

چه دنیایی شده

همین جا

همین نزدیکی ها

من و پیغممبرم را

به سخره می گیرند و

بر اندام مان

سخت تازیانه می زنند......

اینجا

همین نزدیکی ها

فاطمه را

بنت نبی را

باور ندارند و

تن نحیف و زخم خورده اش را

به فراموشی سپرده اند....

خدایااااا

همین جا

همین نزدیکی ها

عدالت  علی را

با جاهلان عرب

یکی می دانند و

مردانگی اش را

به زیر سوال می برند.....

خدایا

من

بنده ی ناچیز تو

جز خوبی از مومنان دینت

چیز دیگری ندیده ام

جز کسانی که به اسم علی

با نام اعظمش

راه فریب را پیش گرفته اند و

راهی قدرت شده اند....

من میدانم

علی و علی گونه ها

چه رحمی در دل دارند و

چه اشکی در چشم....

خدایااااااا

من می ترسم

خدایااااااا

دنیا سخت می گذرد بر ما

خدایاااااااا

من از آدمیان اطرافم می ترسم

خدایا

دشمن در کمین است

نه ه ه

نزدیکتر

خدایاااااااا

من , من  , من

مات و مبهوت مانده ام

تو چه میکنی؟؟؟؟؟

چه میخواهی کنی؟؟؟؟

خدایاااااا

تو خدایی

تو بزرگی

کاری کن کارساز....

به من بفهمان ندانسته ها را

جهل را از من دور بدار

خدایا تنهایمان مگذار

خدایاااااااا

تو خوب  این روزها را می دیدی....

تو می دیدی که دنیا چه خواهد شد

من

به تا آخرین نفس

به تو  و  فرستادگانت ایمان خواهم داشت

نور ایمان را از من مگیر

یا رب العالمین

 

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خوش آمدید

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جنگ , نه نه نه نه

این روزا بدجوری تب جنگ و موافقین و مخالفین بین مردم افتاده

خدا برکت بده

ماشاء الله تا دلتون بخواد سیاست مدار و اهل فن بینمون هست

از بچه 6ساله گرفته تا پیرزن 100 ساله ...

واسه خودشون سیاستی از جنگ و آینده میچینن که بیا و ببین

این خیلی خوبه هاااا

بد نیست

نشانگر ذهن فعال مردم ماست...

منم که جای خود دارم

حرف و کلامم یکی بوده و هست

مخالف جنگ و خونریزی ام

این روزا دغدغه زندگیم شده جنگ جنگ جنگ

وااااااااای خدا

نه ه ه ه

دیگه طاقت هیچ جنگی نیست...

از یک طرف میگم صلح کنن و تموم بشه

تا هیچ چیزی شروع نشده....

از طرفی هم میگم

چرا ما صلح کنیم؟؟؟

چرا حرف زور گویان به کرسی بشینه؟؟؟؟

چرا اونا کوتاه نیان و با ما کنار نیان؟؟؟؟؟

خلاصه ...

بد وضعیتی شده

من نمیخوام جنگ شه

من از جنگ بیزارم

شهدای جنگ عراق فراموش شد؟؟؟؟

هنوز هنوزه دارن شهید میارن

هنوز هنوزه خیلی ها چشم به راه  شهیداشونن

   

دولت ها برای جنگیدن هدفی دارن

تصاحب فکر و اندیشه ها

تصاحب قدرت

در این بین

مردم بی گناه چه گناهی دارن؟؟؟؟؟

چه بخوایم چه نخوایم

ضعیفان این دنیا

به سادگی به دست قدرت مندان

تار و مار میشن  و

انگار نه انگار

که این آدمیان می میرند و تلف میشن....

کاش میشد دنیارو عوض کرد

یا امام زمان

یا حضرت مهدی

نمیخوای بیای؟؟؟؟

چجوری دلت میاد شاهد این همه بدبختی ما آدما باشی؟؟؟؟

نمی بینی خسته شدیم؟؟؟؟

نمی بینی تنها شدیم؟؟؟؟

   

من جنگ نمیخوام

من میخوام دنیا سراسر صلح و آشتی شه

بیا

تورو خدا بیا...

نزار بیشتر از این تنها بمونیم

ما تنهات گذاشتیم

ما آدمای خوبی نیستیم

اما تو تنهامون نزار

خدایا؟؟؟

خدای مهربونم؟؟؟؟

میدونی توی دلم چه آشوبی....

کمکمون کن

نزار جنگ شه

نزار به نابودی برسیم

میدونم تنهامون نمیزاری

من به تو ایمان دارم

به تو و فرستادگانت

باز هم رهایمان نکن

مثل همیشه دوستمان بدار

جز تو پناهی نیست

جز تو نفسی نیست

  

یا رب العالمین

[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ما برگشتیم

سلام  سلام

ما برگشتیم

وااای خدا موقع رفتن چه ترافیکی بود...

ترافیک که نبود, فاجعه بود!!!

8ساعت توی راه بودیم تازه به کرج رسیدیم

راه 4 ساعت تا لاهیجان 12 ساعت طول کشید

از رفتن پشیمون بودیم ولی دل برگشتنم نداشتیم

خلاصه با هر زحمتی که بود 4صبح رسیدیم

بردمت چهل منبر

برای تو خیلی تازگی داشت

با تعجب به مردم نگاه میکردی

خب جای تعجبم داشت

تو توی یه شهر مذهبی بزرگ شدی

عزاداریاش با شهرهای دیگه زمین تا آسمون متفاوت...

من میگم هرجا رسم و رسوم خاص خودش و داره

فقط یه چیزی همه ی این رسم ها و آیین ها رو به نابودی میکشونه....

بدحجابی و سالن مد خانم ها و  آقایان

من خودم گاهی واقعا فراموش میکردم شب تاسوعا و عاشوراست

اون محیط تبدیل به یک محیط دیدنی ها شده بود

خیلی زود از اونجا فاصله گرفتیم

هوا سرد بود

ولی به گمانم نه به سردی تهران

حس میکردم روحت جای دیگه ای بود

حس میکردم دلت پیش ما نبود

حس میکردم هوای قم و عزاداریاش  توی سرت میچرخید...

حقم داشتی

اونجا خودت بودی و یه دسته سینه زن حسین

ولی اینجا فقط تماشاگر بودی....

از آوردنت پشیمون شدم

از سال دیگه هیچ اجباری نیست

هرجا که دوست داشتی برو

منم که برام فرقی نمیکنه

ولی برگشتم یه لحظه دلم خواست که ای کاش تهران بودم

ولی به اینجا هم که فکر میکنم

فرقی با یه سالن مد نداره

جز گناه چیز دیگری  نصیب آدم نمیشه

  

پس چه بهتر که کنج اتاقم بشینم و

با خدای خودم خلوت کنم...

 

التماس دعای فراوون

یاحق

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دارم بال در میارم

واااااااای خوشحالم خوشحالم...

ببین چقد ساده میتونی دل من و شاد کنی...

 

انگار همه ی دنیا مال منه                   

مرسی همسر مهربونم

                                                          

بخدا اگه تنها میرفتم دق میکردم

  

بخاطر حرفهایی که پست قبلی زدم

منو ببخش....

تو که میدونی من همیشه زود قضاوت میکنم

البته فقط در مورد تو

 

اونم بخاطر اینکه زیاد حساسم

ببخش

قول میدم بهت خوش بگذره           

  

به من که واقعا خوش میگذره           

چون تو کنارمی...

دوست دارم

 

بوس بووس بوووس

بووووس بوووووس بووووووس

بوووووووس بووووووووس بوووووووووس

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دل نوشته

دیروز غروب از قم اومدیم

قبل تاسوعا عاشورا گفتم بریم قم

که این دو روز و تهران یا شمال  کنار هم باشیم....

فردا میخوایم بریم شمال

از بعد مرگ بابابزرگ هرسال تاسوعا عاشورا میریم شمال

این سومین سالی که بابا به وعده خود وفا میکنه و میره وظایف  پدربزرگم و انجام میده

مدتهاست بهت گفتم که دوست دارم توام با ما بیای...

دیشب که بهت گفتم

گفتی نمیای....

از قرار معلوم این دو روز معجزه میکنه و درسای عقب افتادت تموم میشه

اول هیچی نگفتم

ریختم توی خودم

دوساعت بعد دوباره پرسیدم

بازم گفتی نمیای...

انگار خار به قلبم ریختن

قلبم می سوخت

دوست داشتم ,

قلبم میخواست که بهم نه ه ه نگی

ولی گفتی....

قبل این 12 روز مریضی بازم ازت خواهش کرده بودم که بریم شمال

ولی رد کردی و بهونه ی کار و آوردی

که اونم 12 روز تمام مریض شدی و سرکار نرفتی...

نمیخواستم بیمار بشی

من اصلا این و نمیخواستم...

حالا واسه دومین بار ازت خواستم تاسوعا عاشورا شمال باشیم

که بازم بهونه....

واسه دومین بار دلم شکست

هیچ اجباری نبوده و نخواهد بود

ولی میتونستی واسه خوشحالی  به اصطلاح عشقت

بهونه ای و بهش ترجیح ندی...

بی خیال

دیشب واقعا عصبی شدم

همه تن و بدنم بی  حس شد

تو خودت شاهد ناراحتیم بودی

حالا که ناراحتی منو دیدی

گفتی میخوای بیای

همسرم؟؟؟

این اومدن دیگه واسه من هیچ ارزشی نداره....

دیگه واقعا نمیخوام بیای

میخوام دو روز تنها باشی

میخوام 2 روز با خودت بیاندیشی.....

شاید اصلا فکر نکنی

شاید این 2 روز و به نحو احسن بگذرونی

نمیدونم...

اما من

هیچ جای دنیارو

بی حضور تو دوست ندارم...

خیلی دوست داشتم برم

ولی حالا

هیچ میل و رغبتی برای رفتن ندارم

تو این چیزارو نمیفهمی

برای همین

خیلی ساده بهم میگی

نمیای و تو  برو....

ازین جمله بیزارم

من ازدواج کردم که تنها نباشم

ولی همیشه تنهام....

مجرد که بودم

گردش و تفریحم

با تموم سخت گیری های بابا بیشتر بود

چون با دوستام  میرفتیم پارک

میخندیدیم

بازی میکردیم....

یادمه هرچند وقت یکبار

میرفتم پارک و کلی تاب بازی میکردم

سوار سرسره میشدم

صبح ها میرفتم میدویدم

پر انرژی برمیگشتم خونه

 

ولی حالا باهیشکی هیچ جا نمیرم

همه جا میگم تا همسرم نیاد منم نمیام

بعضی وقت ها خیلی غمگین میشم

به دور و اطرافم نگاه میکنم

به دخترای جوون

اصلا شبیهشون نیستم

هیچ شور و نشاطی توی چشمام حلقه نمیزنه

فقط کارم شده دیگران و با صحبت های گرمم خوشحال کنم

حتی اگه اون دیگران

اصلا به فکر شادی من نباشن...

حتی اگه اون دیگران

هیچ خوبی در حقم نکرده باشن

این تنها کاری که برای دلم میکنم

خیلی وقت دلم برای یه شاخ گل تنگ شده

دیروز دیدم سر کوچمون یه گل فروشی بزرگ....

توی دلم گفتم

یعنی همسر من تا حالا این گل فروشی و ندیده؟؟؟؟

   

یا اصلا فکرش و نمیکنه که یه گل چقد میتونه خوشحالم کنه....

اونوقت به خودم میگم:

نه ه ه

به دل نگیر

حتما این چیزارو بلد نیست....

به خودم امیدواری میدم

ولی

ته دلم میدونم که این چیزا نیاز به یادگیری نداره

شاید

همسر من محبت و توی مهربونیاش میدونه

نه توی یه شاخه گل ناقابل خریدن....

حالا اگه این متن و خوندی نری واسم گل نخریااااا

چون  اینم دیگه برام ارزش نداره

نوش دارو پس از مرگ سهراب و نمیخوام

خلاصه....

فردا راهی شمالم

شهری که عاشقشم

لاهیجان

ولی تو که نباشی

حتی لاهیجانم

رنگ و لعابش و جلوی چشمام از دست میده....

میخواستم ببرمت

چهل منبر و نشونت بدم

یه رسم قدیمی

خیلی جالب بود

پارسال اولین بار بود که دیدم

جلوی در هر خونه

کلی شمع روشن بود

با یه کیسه برنج

تمام کوچه ها

پراز روشنایی شمع بود

خیلی رویایی بود

هرکی که حاجتی داشت

نیت میکرد و چهل تا شمع می آورد

در هر خونه یه شمع روشن میکرد و

یه مشت برنج بر میداشت

تا چهل تا خونه...

اونوقت میتونست برنجارو قاطی برنج خونشون کنه

اعتقاد دارن برکت سفرشون زیاد میشه

میخواستم ببرمت

آقا سید حسینی

یه جای فوق العاده

پر از درخت

اما

یه درخت  خیلی بزرگ داره

با یه تنه تنومند

میگن ظهر عاشورا

ازش خون میاد

البته بنظر من واقعی نیست

بنظر من شیره بعضی درخت ها قرمز

ولی چون یه آقای سید

اونجا دفن

که همه قبولش داشتن

بهش اعتقاد دارن

دور درخت و روی شاخ و برگاش یه عالمه سبز بسته شده

واقعا دیدنی و روحانی...

میخواستم ببرمت  مسجد دهاتمون

اونجا حتی نذری دادناشونم با اینجا فرق داره

همه ی هم محلی ها توی یه مجمع

هر غذایی که بخوان درست میکنن و میزارن رو سرشون و میارن مسجد

یهو میشه یه عالم غذا

مجمع ها میچرخه

هرکی غذا و نذری یکی دیگه رو میخوره

واقعا قشنگ....

میگن این رسم و پدربزرگ پدرم راه اندازی کرد

تا هیشکی اذیت نشه

تا همه کم و زیاد بتونن

 توی صواب غذای امام حسین شرکت کنن

خلاصه....

و در آخر

دوست داشتم بامن باشی

دوست داشتم

دیگران تورو در کنار من ببینن...

دوست داشتم تنها نباشم

  

ایشالله

این دو روز  بهت خوش بگذره

دوست داشتی برو قم

پیش خانوادت

من دیگه ناراحت نمیشم....

  

برای آرامش روحم دعا کن

یاحق

 

 

 

 

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خداروشکر

امروز رفتیم زیارت

یه دل سیر گریه کردم و آروم شدم

همش نگران بودم که بازم طلبیده نشم

خدارو شکر اینبار تلسم شکست....

 

هنوز تهران نیومدم

حوصلم سر رفت گفتم بیام اتاق تنهایی خودم

بیام یه کم با خودم و خودت خلوت کنم...

اینجا خیلی شلوغ

سرم خیلی درد میکنه

دوباره از نیمه شب ضعف پاهام شروع کرده به آزار دادن

ولی نمیخوام تحویلش بگیرم

هرچی اهمیت بدم بیشتر میشه

یادم رفت عینکم و بیارم

هرچی گشتم محلول لنزم وتوی قم  پیدا نکردم

2 روزه سر درد امونم و بریده

اما خوشحالم...

میدونی چرا؟؟؟

چون حال همسرم خوب شده

 

دیگه بی حال نیستی

تب نمیکنی...

همین برام یه دنیاست

حالم خوب نیست

خسته شدم

دلم واسه اتاقم

مامان و بابا و آجیم تنگ شده...

تا حالا نشده بود دو روز ازشون دور بمونم

ولی خدارو شکر

تو اینجایی

پیش خانوادت

پیش مادرت...

میدونم خیلی دوسش داری

مادرتم دیوانه وار دوست داره

نگرانت...

من کجای کارم؟؟؟

میگم عاشقم

میگم شب و روز نگرانتم

اما قدری از نگرانی مادرت نمیشه

قدری از عشق مادرت به تو نمیشه...

امروز دلم خیلی پر بود

ازینکه می دیدم خیلی ها جز من دوست دارن و

برات دلواپسن...

قبول دارم حسودم

ولی حس بدی بود

اینکه ببینی فقط تو مالک همه ی وجودت نیستی.....

الان پیش مامانیت نشستی

میدونم که نگاهش

چقد آرومت میکنه....

میدونم که من همچین جایگاهی توی قلبت ندارم

اما

توی این مدت که کنار خانوادت نبودی

خواستم هم پدر باشم

هم مادر....

ولی نتونستم

نمیشه...

من جای خودم و دارم

یه جای کوچیک

چی دارم میگم؟؟؟

بازم مزخرف...

فقط از ته دل خوشحالم که خوبی

همین برام بسه...

همیشه خوب باش

دیگه مریض نشو

بخدا مردم و زنده شدم

شاید باور حالم برات سخت باشه...

مهم نیست

منم و این دل دیوونه

      

دوست دارم

یاعلی

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خدایا کمکم کن

 

چه مریضی طولانی شد...

هنوز خوب نشدی

دو روز که از پیشم میری بازم میشی مثل روز اول

این همه دکتر و دارو بی فایده بوده

دیشبم تا خود صبح تب کردی

نمیدونم چیکار کنم

واقعا نمیدونم...

همیشه میگم یه حکمتی هست

چون کار خدا بی حکمت نیست

اما حکمت ناخوش احوالی تو چیه؟؟؟؟؟

گیج شدم

کاش میدونستم...

شایدم

این روزا

برای من و تو

یه امتحان....

شاید اونجور که باید شکر نعمت نکردیم

شاید خدا از دستمون دلگیر...

هرچی هست

باید بفهمم

فردا باهم میریم قم

میخوام برم زیارت حضرت معصومه

این بار واقعا میخوام...

میخوام برم درد و دل کنم

میخوام برم یه کم آروم بشم....

کاش فردا  همه چی تموم بشه

تو خوب خوب بشی

کاش این روزا یه کابوس باشه

چون با همه ی بدیش تموم میشه....

   

نفسم؟؟؟؟

دیگه طاقتم تموم شده

جان من خوب شو

اگه خوب نشی

دیگه جونی برام نمیمونه

دوست دارم

خدایا؟؟؟؟؟؟

خطاهامون و ببخش...

سلامتی همسرم و بهش برگردون

بخدا دیگه ناشکری نمیکنم

یا رب العالمین

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شرط عشق

 

پیش ازآنی که عزادار محرم باشی

سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند

می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی

شادی هردوجهانت بخدا تأمین است

گردراین ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است، علی وزهرا

نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی

به همان دست وسروسینه مجروح قسم

شرط عشق است براین زخم تومرهم باشی

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عجب صبری خدا دارد!!!

عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


همان یک لحظه اوّل ، که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد 

 

  اگر من جای او بودم   .

 

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ،

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.


عجب صبری خدا دارد

 


اگر من جای او بودم .

 


نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه می کردم .


  اگر من جای او بودم .


برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی

ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه می کردم 


عجب صبری خدا دارد


  اگر من جای او بودم .


به گرد شمع سوزان دل عشّاق سرگردان ،

 

سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد

 


  اگر من جای او بودم .

 


به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که می دیدم عزیز نابجایی ،

 

ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،

 

گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد

 


 اگر من جای او بودم .

 


که میدیدم مشوّش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز

 

مردم کش ، به جزاندیشه عشق و وفا ،

 

معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه می کردم


عجب صبری خدا دارد


  چرا من جای او باشم .

 

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام

زشت کاری های این مخلوق رادارد ، وگرنه من به جای او چو بودم ،

 

یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل وفرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

زن و مرد

مرد از راه می‌رسه ...
ناراحت و عبوس ...
زن: چی شده؟
مرد: هیچی ...

(و در دل از خدا می‌خواد که زنش بی‌خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی‌کنه: یه چیزیت هست. بگو ...!
مرد برای این که اثبات کنه راست میگه لبخند می‌زنه ...
زن اما "می‌فهمه"مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست ...
تلفن زنگ می‌زنه ...
دوست زن پشت خطه ... ازش می‌خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(مرد در دلش خدا خدا می‌کنه که زن زودتر بره)
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. جدا متاسفم که بد قولی می‌کنم. شوهرم ناراحته و نمی‌تونم تنهاش بذارم ...!
مرد داغون میشه ...

"می خواست تنها باشه"

 

 

مرد از راه می‌رسه ...
زن ناراحت و عبوسه ...
مرد:چی شده؟
زن: هیچی

(و در دل از خدا می‌خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می‌کنه و میره پی کارش
زن برای این که اثبات کنه دروغ میگه دو قطره اشک می‌ریزه ...
مرد اما باز هم "نمی‌فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می‌زنه ...
دوست مرد پشت خطه ... ازش می‌خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می‌کنه که مرد نره)
مرد خطاب به دوستش: الان راه می‌افتم ...!
زن داغون می‌شه ...

 

"نمی خواست تنها باشه"

 

و این داستان سال‌های سال ادامه داشت

و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند .....

 

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خدایا التماست میکنم

 

نفسم؟؟؟

همسر مهربونم؟؟؟

دارم از غصه می میرم....

بخاطر من خوب شو

دیگه دوست ندارم سر اون کار لعنتی بری

من نمیخوام

حاضرم بیکار بمونی اما بخاطر من

دیگه اونجا نری....

خدایا این انصاف نیست

خدایا این عدالت نیست

خدایا اینجا

همین جا

دور و اطراف ما آدما

حتی جامعه ی ما

که  همه جا میگیم مسلمونیم

خیلی حق و نا حق میشه

خدایا ما دیگه خسته شدیم

خدایا جز تو امیدی نیست....

فکری به حال بنده های درمونده ات کن

دیگه توانی نمونده

همه خسته و بی جون شدیم

چقد واسه یه لقمه نون بخور و نمیر بدوییم؟؟؟

چقد توانایی هامون نادیده گرفته شه؟؟؟؟

چقد حق الناس؟؟؟؟

خدایا

به دادمون برس

بخدا توی این دنیا مظلومیم...

خدا جونم؟؟؟

حال همسرم اصلا  خوب نیست

چهار روزه که فقط ناراحتیش و دیدم

بخدا برام بسه

کافیه....

دارم دق میکنم

بخدا قول میدم بیشتر قدرش و بدونم

فقط حالش و خوب کن

خدایا؟؟؟؟

تورو به  خودت قسم

نزار اینجور ببینمش

نزار از خودم بدم بیاد

من پر پر شدن همسرم و می بینم و

هیچ کاری نمیتونم بکنم

خدایا

حالش و خوب کن

سلامتی و بهش برگردون

من دیگه طاقت ندارم

یا رب العالمین

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بهم رای بدید

بچه ها اگه وبلاگم و دوست دارید

برید توی قسمت وبلاگ برتر تاپ بلاگر بهم رای بدید

ممنون میشم...

 

به این سمت بروید :

----->    ---------->    -----------------> 

 

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من دیگه من نیستم

مگه نمیگی اون روز سر نماز

ازش خواستی که مثل بقیه نباشم؟؟؟؟

مگه  ازش نخواستی

 اگه مثل دیگرانم  از سر راهت کنارم بزنه؟؟؟

مگه پاکی عشقم و  از چشمام ندیدی؟؟؟

مگه ندیدی با دیگران متفاوتم؟؟؟

مگه تمام سالهای عمرت دنبال من نبودی؟؟؟

مگه ندیدی احساساتم ناب و دست نیافتنی؟؟؟؟

مگه از عشق سیرابت نکردم؟؟؟؟

مگه همسرت نشدم؟؟؟؟

مگه همه ی محبتم و به پات نریختم؟؟؟

پس نگران چی هستی؟؟؟؟

میترسی این عشق و ازت بگیرم؟؟؟؟

مگه کسی که فدا شد  دوباره میتونه برگرده؟؟؟

هان؟؟؟؟

من فدای تو شدم

من برای تو شدم

اگه متفاوتم

اگه فرق دارم

پس باید خوب من و بشناسی....

مثل من

که عین آب زلال میشناسمت

تقدیر بود یا سرنوشت؟؟؟

هرچی بود

من مال تو شدم

سند شش دانگ

هرچی هست و نیست

با تموم کم و کاستش

ارزونی خودت شدم....

خوبم

یه نفس عمیق کشیدم

میدونم زندگی با من سخت...

میدونم سخت گیرم

میدونم عصبی ام

تو عشق منی

تو که نباید مثل همه باشی

تو که میدونی من زیبا پسند خوبی ام

تو که میدونی کوچکترین اشتباه ناخواسته

من و از پا میندازه

تو که میدونی من چمه...

تو که بهتر از هر کسی میدونی من میمیرم

تو چرا میخوای مثل بقیه بشی؟؟؟؟

من که مثل بقیه نبودم

من که همه ی وجودم و به تو دادم

مراقبم باش

بخدا حالم خوب نیست

مگه نمیگی نمیتونی دردام و ببینی؟؟؟؟

م------------ن

براستی امروز

همین امروز

مردم....

تو داشتی تماشام میکردی

به صورتم بوسه زدی

دیدی خالی شدم؟؟؟

دیدی چه به روزم اومد؟؟؟؟

بیشتر  مراقبم باش

اگه میخوای زنده بمونم

اگه میخوای  این عشق تموم نشه

نزار جون بدم

نزار ناآروم بشم

مثل دیگران نباش

تو اینقد خوب بودی که همسرت شدم

اینقد خوب بودی که پرتوقع شدم

ازین دنیا توقعی نیست

نزار از توام توقعی نباشه...

بزرگ شو

بزرگ و بزرگتر

بزار توی آغوشت آروم بگیرم

بزار منم طعم آرامش و بچشم

خواهش میکنم

من و بیشتر بشناس

کار سختی ست

اما غیر ممکن .... نه ه ه ه

 

دوستت دارم

کنارم بمان

تااااااااااااااااااا.....آااااااااخرش

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نفسم را بریدند و هیچ نگفتم

بهم ریختم...

گاهی فکر میکنم به همه ی آرزوهام رسیدم

اما یهو به خودم میام می بینم...

یا خدا.... من کجای دنیام؟؟؟؟

معادلات ذهنم بهم ریخته

بگم شادم؟؟؟؟

نه نیستم

واقعا نیستم

 

بگم میخندم؟؟؟؟

نه نه نه

نمیخندم

بگم می گریم؟؟؟

نه نه نه

اشکی نیست

مات موندم

احساس درد میکنم

کجای بدنم؟؟؟

نمیدونم....

انگار درد توی همه ی وجودم پخش شده

میخوام بفهمم

خیلی چیزارو

ولی امکانش نیست...

حس میکنم همه بهم دروغ میگن

حتی خودم به خودم

خطا پشت خطا

وااای

خدایا تو چقد مهربونی

چجوری میتونی از خطای آدما بگذری؟؟؟؟

چرا من نمی تونم؟؟؟؟

چرا  من میگذرم

ولی خودم نابود میشم؟؟؟؟

خدا؟؟؟؟؟؟

با چه نامی صدات کنم؟؟؟؟

یعنی هربار که من خطا کردم

توام پاهات سست شد؟؟؟

قلبت لرزید؟؟؟

قلبت وایساد؟؟؟؟

توام  مردی؟؟؟

تو که نمیمیری

تو خدایی

تو که پا نداری

قلب نداری

خدایا.....

با هر بار اشتباه بنده هات

تو چی و از دست میدی؟؟؟؟

تو چجوری درد میکشی؟؟؟؟

من که بنده ام اینجور درد میکشم

تو که خدایی

چه بهایی واسه اشتباهات بنده هات میدی؟؟؟؟

خدا؟؟؟؟

تو چجوری تحمل میکنی؟؟؟

تو چرا اینقد بزرگی؟؟؟؟

منم میبخشم

مثل تو

اما اونکه بخشیده میشه

میفهمه چه زجری به ما داده؟؟؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟

نه نمیفهمن.....

اگه می فهمیدن

دیگه اشتباه نمی کردن

دیگه خطا نمی کردن

مگه من از اشتباهاتم دست کشیدم؟؟؟

خدا؟؟؟؟

همه ی وجودم درد میکنه

نمیتونم رو پاهام وایسم

کمرم راست نمیشه

من از دروغ بیزارم

همه , همه کار میکنن

همه فرق دارن

همه که نباید شکل هم باشن

آره

من حساسم

من دیوانه ام

من دست خودم نیست

من عصبی ام

من تحمل ندارم

من زمین گیر میشم

من میمیرم......

خدا؟؟؟؟

نزار کسایی که دور من هستن

مثل همه باشن....

نزار بهم دروغ بگن

نزار بازیم بدن

نزار من و یه شوخی بدونن...

من من-------م

من مثل همه نیستم

من یه قلب دارم که هرکسی نداره

من توی این دوره زمونه

که هیشکی به فکر هیشکی نیست

به فکر همه هستم

واسه همه غصه میخورم

واسه اشتباهاتم شرمنده ام

واسه خطاهام پژمرده ام

من هیشکی و قضاوت نمیکنم

تو خدایی

قضاوت آدما برای تو

من فقط زورم بخودم میرسه

من فقط خودم و نابود میکنم

من فقط خودم له میشم

من تنها میمیرم

تنهای تنها....

همه ی وجودم

فدای آدمیان

اونایی که من و نشناختن

اونایی که بهم ضربه زدن

تا زودتر از پا در بیام

دست همشون درد نکنه....

توقعی ازین دنیا نیست

تا بوده همین بوده...

شکر

نفسی هست

بود و نبودش مهم نیست

یه بار میاد

یه بار هم نمیاد...

بهتر

خوبی دنیا اینه که هیچی ازش نمیبری

حتی یه نفس راحت

این دنیا سراسر مشقت و سختی ست

خدا؟؟؟؟

شکر...

 که این زجرهارو

وقت مردن همراهم نمیکنی....

دوست دارم

توانم بده

این چند صباح عمر را

با آبرو بایستم....

گذشتم از همه

شاید این منم که سراسر اشتباهم

تو نیز ببخش مرا

دوستت دارم ای مهربانترین مهربانان

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من و ببخش

دیشب تا خود صبح کابوس دیدم

آخه تو تب و لرز کرده بودی ولی من کنارت نبودم تا ازت مراقبت کنم...

کلی غصه خوردم

همش توی خواب می پریدم

توام با این حال بدی که داشتی بازم نگران غصه خوردن من بودی

توی مریضی ام به فکر من بودی....

الهی  قربونت برم

بخاطر دل مهربونت

الان حالم خوبه

چون آوردمت خونمون

میخواستی بری

ولی به زور نگهت داشتم

توی اتاقم خوابیدی

عین فرشته ها....

میخوام ببرمت دکتر

اما دلم نمیاد بیدارت کنم

همسر مهربونم

ببخشید دیشب کنارت نبودم

ببخشید زمان هایی که باید باشم و نیستم....

دیشب مریضیت کابوس شبانه ام شده بود

دم صبح که اس ام استو خوندم گفتی تبت بند اومده یه کم آروم گرفتم

تا میتونستم به خودم و شرایطم  بد و بیراه گفتم

مثلا من همسرتم

هم نفستم

این چه زندگی؟؟؟؟؟

من باید کنارت باشم

من ازین وضع ناراضی ام

من باید پاشویت میکردم

من باید سوپ داغ جلوت میزاشتم

من باید بهت روحیه بدم

من باید بهت محبت کنم

اما دیشب تنهای تنها بودی

توی بدترین شرایط تنها بودی

امشب اگه تب کنی خودم تا خود صبح بالای سرت بیدار میمونم

خودم پرستاریت و میکنم

ای خدا جونم

تورو به بزرگی خودت قسم

حال همسرم و خوب کن

نزار مریضی بکشه

نزار حالش بد باشه

خودت میدونی که من

هزار بار میمیرم و زنده میشم

نزار همسرم و توی این حال ببینم

دوست دارم همیشه لبش و چشماش  خندون باشه

همیشه شاداب و پرنشاط باشه

همه ی درداش مال من

همه رو ازش بگیر بدش به من

با جون و دل می پذیرم

فقط بزار سرحال ببینمش

نزار جاش توی رختخواب باشه

 

       یارب العالمین

 

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::