آخرین پست امسال

 

 


من خدا را دارم
   کوله بارم بر دوش
      سفری می باید...
          سفری بی همراه
            گم شدن تا ته تنهایی محض...


سازکم با من گفت:
           هرکجا لرزیدی
                 از سفر ترسیدی
                         تو بگو از ته دل
                               من خدا را دارم...

من و سازم چندیست
              که فقط با اوییم...

سلام سلام...
سلام به روی ماه همتون
این آخرین پست سال 1388روزگار بهتری از راه می رسد می باشد
می خوام برم سفر
مانند هر سال
با تفاوتی زیاد...
دیگه شوقی نیست
دیگه پدربزرگی نیست
دیگه دوست ندارم برم سفر
دیگه دوست ندارم برم به اون خونه
دیگه دوست ندارم شب و اونجا روز کنم...
کجا برم؟؟؟؟
کی به زور من و از خواب بیدار کنه؟؟؟
کی صبح زود بره از بازار ماهی سفید تازه بگیره؟؟؟
کی اولین نفر به من عیدی بده؟؟؟
کی شبا بگه بیا پیش من بخواب منم بگم نمیام
بابابزرگم خر و پف میکنی...
که ای کاش می رفتم
کی و هی ببوسم تا دادش در بیاد و بخنده؟؟؟
با کی مچ بندازم؟؟؟
ای خدااااااااااااااااااا
من دیگه عید و نمیخوام
دیگه شمال و نمیخوام
امسال به جای شیرینی و آجیل خرما به مهمونا تعارف می کنیم
امسال به جای سیزده به در مراسم سال می گیریم
امسال کی مارو با اشک چشماش بدرقه میکنه تا برگردیم تهران؟؟؟؟
امسال مثل هر سال نیست...
امسال منم دیگه مثل پارسال نیستم
عوض شدم
مصیبت هایی که کشیدم خیلی چیزهارو به من آموخت
به من آموخت:
هنگامی که فهمیدی هیچ کس در انتها مالک هیچ چیز نیست
تورا به آرامش می رساند...
من این و فهمیدم اما درکش نکردم
هنوز برام سخت و دردناکه...

برای همه سال پر از شادی و آرامش آرزومندم
سبز ترین لحظات برای شما
پیشاپیش سال نو مبارک
التماس دعا
یاحق

 

[ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نگرانم

نگرانم

 

        نگرانم

 

                نگرانم

 

 که بهار زودتر از تو بیاید.................

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

باورم نمیشه
زمان همین جور داره میگذره
و من

روز به روز
     هفته به هفته
             ماه به ماه
                 فصل به فصل
                        سال به سال

غمگین تر و غمگین تر میشم...


و نفهمیدیم ثانیه ها چه شد...
    به راستی چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 گم کرده دارم
یه تیکه از قلبم کمه...
چه جوری پیداش کنم؟؟؟؟
چه شکلیه؟؟؟؟
چه رنگیه؟؟؟؟

می دونم قلبم میشناسش....

بازم غروب جمعه
بازم دلهره
      دلشوره
          سردرگمی و انتظار...

خدایا کمکم کن
      یا رب العالمین

اللهم عجل لولیک الفرج

 

[ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

افسانه

دلی دارم که دلداری ندارد

            متاع من خریداری ندارد

 

 کسی آگه  ز سوز سینه ام نیست

                      مریض من پرستاری ندارد...

 

نه دلداری

     نه دلجویی

          نه دلسوزی...

 

به کار من کسی کاری ندارد

 

دلم از درد تنهایی گرفته

       مقیم شهر غم یاری ندارم

 

ز یاد دوستان رفته است نامم

              کهن افسانه بازاری ندارم

 

ز ابر دوستان باران ندیدم

          گل پژمرده گل کاری ندارد

 

ندارم قیدی و آزاده حالم

         سر درویش دستاری ندارم

 

ز هر بندم رها کردند و گفتند

              که این دیوانه آزاری ندارد

 

بنازم بی نیازی را که جز عشق

          کسی بر دوش من باری ندارد....

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شب تنهایی خواب

گوش کن

دورترین مرغ جهان می خواند...

شب سلیس است , و یکدست , و باز

شمعدانی ها

و صدا دورترین شاخه ی فصل , ماه را می شنوند

پلکان جلوی ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تورا...

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان , کفش به پا کن , و بیا

و بیا تا جایی , گر پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و فرامیر شب اندام تورا , مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

                      که از حادثه ی عشق تر است...

سلام

دارم خفه میشم

باید بالا بیاورم تمام حرفهایی که ناگفته قورتش دادم...

هق هق...    هق هق...

اشک هایم فرو می ریزد....

خسته شدم

کی می فهمه؟

کی درک می کنه؟؟؟

کاش فرشته ی نجاتی می اومد و نجاتم می داد

کاش درد نبود

         حرف نبود

                 غصه نبود...

کاش مرد بودم

کاش دختر آفریده نمیشدم

کاش دختر بودنم تنها دغدغه ی پدرم نبود...

کاش اینقدر خودخواه نبود

کاش می فهمید چقدر دوسش دارم

کاش می فهمید تمام این سال ها خوب زندگی کردم و پاک بودم

کاش می فهمید بزرگ شدم

خانوم شدم...

کاش می فهمید چقدر آرزو دارم ولی به جرم دختر بودن همه رو سرکوب کردم...

کاش اشک چشام و می دید

کاش غم نگاهم و می فهمید...

کاش می دید زیر خنده هام درد دارم

کاش بهم اعتماد می کرد

کاش دائم نمی گفت جامعه خراااااااابه.... خرااااااااابه..... خرااااااااااابه....

کاش بهم قدرت می داد

کاش من و از این دنیا و آدماش نمی ترسوند

کاش بهم اجازه می داد این دنیا و آدمارو بشناسم

کاش من و از دید همه پنهان نمی کرد

کاش توی قفس زندونیم نمی کرد

کاش بهم پرواز یاد می داد

کاش بهم یاد می داد که چه جوری بزرگ شم ولی آسیب نبینم....

کاش می دونست که می دونم چقدر عاشقانه دوسم داره

کاش بدونه اینقدر من و وابسته خودش کرده که بدون حضورش از همه ی دنیا می ترسم

کاش بدونه این همه دوست داشتن هم به من ضربه می زنه هم به خودش

همه شد کاش ... کاش... کاش....

دلم گرفته

عین دیوونه ها دارم اشک می ریزم و می نویسم

از وقتی کلاسام شروع شده همه چی بهم ریخته....

من کلاس می رم عصبی میشه

همش نگرانمه

اما نگران چی؟؟؟؟

من خووووووبم

مرااااااااقبم..............

ای خدا کمکم کن

اینجوری هیچ راه پیشرفتی نیست.....

من می خوام به اوج برسم

اما چه کنم که بسته پایم....

خدای من

       مهربونم

          خودت یاری ام کن.....

بهم صبر بده

     من صبوری می کنم

              تنهایم نزار که بی تو تنهاترینم....

به تماشا سوگند

           و به آغاز کلام

                و به پرواز کبوتر از ذهن

                          واژه ای در قفس است....

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

وبه آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز , زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید...

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را , به صدای قدم پیک بشارت دادم...

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ , پشت پرچین سخن های درشت

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود...

آن که نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه...

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم , گفتم:

چشم را باز کنید , آیتی بهتر از این می خواهید؟؟؟؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر می داند , سحر....

سر هرکوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند...

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم....

التماس دعا

یاحق

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سلام

سلام و درود من به همه ی دوستان...

خوبید؟؟؟؟

منم خوبم

یعنی باید خوب باشم.....

دارم همه ی تلاشم و میکنم

اما گاهی کم میارم

خب هرچی باشه آدمیزادیم

خدای مهربون کلی به ما آدما قدرت داده اما در عین قدرت یه وقتایی احساس ضعف می کنیم که گرچه این ضعف فقط یه حس ....   یه حس که پایدار نیست...

می خوام خوب باشم

می خوام بهترین باشم

خدایا؟؟؟

دارم همه ی تلاشم و می کنم.....

از فردا بیکاری تموم میشه

باید این ترم و جدی تر شروع کنم

باید از همین الان به فکر ارشد باشم

من تا دکترا میرم

تنها هدف من نیست

اما واسم مهمه

تا بهش نرسم آروم نمی گیرم....

من میتونم

من انسانم

من والاتر و تواناتر از هر جانداری ام....

خدای من

تنهایم مگذار

که بی تو جانی نیست

هدفی نیست

منی نیست...

 

و پیامی در راه
   روزی خواهم آمد
       و پیامی خواهم آورد
           در رگ ها نور خواهم ریخت


و صدا خواهم در داد:
ای سبدهاتان پر خواب
   سیب آوردم
     سیب سرخ خورشید

 

آشتی خواهم داد
   راه خواهم رفت
       نور خواهم خورد
           دوست خواهم داشت...

التماس دعا
یاحق

 

[ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بیمار


می کند خیره به یک نقطه نگاه
خوب در عمق نگاهش پیداست
سردی و یآس و غم سنگینی
غیر از این هرچه بگوییم خطاست...

توی این دخمه ی تاریک و عبوس
روی یک کهنه تشک بنشسته
از همه جای جهان چیست که او
به همین گوشه ی غم دل بسته...

با زبانی که بود مبهم و گنگ
لب افسرده ی او می گوید
داستان ها همه از تلخی عمر
عمر گمگشته که او می جوید
بس که دیده است به خود زحمت و رنج
خورده پیشانی او چین و چروک...

گرد ایام بر ان بنشسته
تن آن لاغر و باریک چو دوک
غیر تنهایی و خاموشی و غم
توی این دخمه نه با اوست کسی
شاید او راست فقط این حسرت
که به مرگش نبود دسترسی...

حالتی ژرف به او بخشیده است
چشم هایش که کمی رفته فرو
خسته و بی حرکت می نگرد
پرده ی زندگی تیره ی او...

می نهد گاه به لب سیگاری
تا رود فکر و خیال از بر او
می زند حلقه ی آبی رنگی
دود سیگار به دور سر او...

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دمی باید


جهان آسوده خوابیده است...
فرو بسته است در به روی هر تکان , هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که هر نقشی غم انگیز است
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:

دمی از عمر اگر باقی است
        در آن آسوده باید زیست...

جهان آسوده خوابیده است
         و من در رنج خود بیدار...
به روی هر صدا راه گریزش بسته هول شب
و می گوید:

"دمی آسوده باید زیست" با من!

در و دیوار این خلوت که رنگ دلگشایش نیست...

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گل های بهاری

 


در روزهای بهاری
در آن هنگام که پرتو آسمان ابدی
بدین سان زیباست...

برای چه گلها
با دلی بی آرام
از هم جدا می شوند...؟؟؟

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شکوه

 

گر اشک های من و تو
                 در دو برکه فرو ریزد

                      خواهی دید در کدام یک
                                    نیلوفر سال خواهد مرد...

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

از دور دست ترین نقطه ی وجودم تو را می خوانم
با شاخه گلی در دست به انتظار تو مانده ام
تنها نشانه ی حیات در دستان من است...
هر لحظه که به انتظار آمدنت ایستاده ام برگ گلی پرپر می شود
تا این جرعه ی حیات به پایان نیامده بیا...
بیا و با قدم های پر نورت وجودم را روشنایی بخش
بیا...
به انتظارت ایستاده ام...

 

هم نفس: این و برای هم نفس رویاهام گفتم

مطمئنم یه روزی کسی میاد توی زندگیم که هم نفسم میشه...

نمی دونم

شایدم هیچوقت نیاد...

به قول دوستام تو یکی و می خوای که توی این کره ی خاکی پیدا نمیشه باید وایسی یه مریخی بیاد سراغت...

منم میگم خدارو چه دیدی؟؟؟؟

ناسلامتی این همه علم پیشرفت کرده

حتما یه راهی پیدا میکنه تا به منه زمینی برسه...

هرکی یه جوره

خب منم این جوری ام

خل... دیوونه... رویایی... خیال پرداز... کما... اغما...

من دنیای کوچولوی هم نفس و دوست دارم

هیچ وقت قاطی دنیای شما آدما نشدم

هیچوقت توی دنیای شما نخندیدم

اما توی دنیای خودم می خندم

                                 شادی می کنم

                                          حتی می گریم....

 

تو روزی خواهی آمد
          از روی مهربانی
                از کوچه های مهربانی...

 

 


تا آن روز چشم به راهت می مانم....

 
به انتظار تو کوچه های امید را چراغانی خواهم کرد...


 

[ چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

هو هو چشمهایت کو؟؟؟

هو هو!!!
چشمهایت کو؟؟؟
چه کسی صدا زد هم نفس؟؟؟
چشم هایت بود...
اگر چشم هایت بود که بود؟؟؟
کجایند دوباره؟؟؟
چشمهایت کو؟؟؟
من و تو چشم هایت هر سه باهم عاشق می شویم...
من و تو چشم هایت هر سه باهم سرخ و قایم می شویم...
و سکوت فریاد می زند:
هو هو    چشمهایت کو؟؟؟
من و تو چشم هایت هر سه باهم ترانه زمزمه می کنیم و دعا می خوانیم...

 

چشم بسته...
و سکوت فریاد می زند:
هو هو     چشمهایت کو؟؟؟
من و تو چشم هایت می آیدها را پرپر می کنیم و دانه های تسبیح را جدا...
وهمیشه می آید...می آید...
این را معلم گفته بود...
وسکوت فریاد می زند:
هو هو   چشمهایت کو؟؟؟
و از سوی چشم هایت فوران آتش است که می زند بیرون به سوی من...
و من آرام می گیرم...
اما...
اما در عمق شب...
در دل تاریکی و یا در هر وقت دیگر...
در اوج تنهایی من...
من و سکوت و چشم هایم....
هر سه باهم فریاد می زنیم:
چشمهایت کو؟؟؟
هوهو   چشمهایت کو؟؟؟


[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خیال پرواز

در خیالت مثل من پرواز کن
تو خود عشقی مرا آغاز کن

 


با من از باران و از شبنم بگو
عشق را با قلب من دمساز کن


عشق تو یک اتفاق ساده نیست
با نگاهت تا ابد اعجاز کن


خلوتم پر است از حسی غریب
من خریدار تو ام پس ناز کن


سرزمین آرزوهایت منم
آمدم در را به رویم باز کن


من به یادت این غزل راساختم
این غزل را تو برایم آواز کن....

 

بگم این نوشته ها و شعرهای آخری از کسی نیست...

مال خود خود خودمه

صاحب ندارهخنده

[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

شعری بخوان برای دلم با صدای عشق
         حس می کنم که تازه شدم آشنای عشق
                    دیگر هوای سنگی دل را رها بکن
                          یکبار دوباره بال بزن در هوای عشق


آهنگ مهر و شور و نوای امید هم
    امشب شنیده می شود از ژرفنای عشق
                     دنبال آشنا سخنی گشته ام ولی...
                             خوشتر ندیدم از سخن آشنای عشق


باید که دل به نغمه ی آلاله ها دهیم
                بی شک صدای هم نفس است صدای عشق

[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از تو آموختم

مهربانم
       استاد من...

دستور زبان عشق را از تو آموختم....
آیا می توان آموخته هایم را به دست فراموشی بسپارم؟؟؟
من سر کلاس های تو نشستم....
         غیبت نکردم و تنها آموختم...
                   آموخته هایم با جان من....
                         با رگ های من پیوند خورد....

 


دیگر گسستنی نیست...
     از من مخواه که فراموش کنم....

[ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

زیبای من

 

با تیشه ی خیال تراشیده ام تورا
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تورا

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟؟؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تورا

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تورا

رویای آشنای شب و روز عمر من
در خوابهای کودکی دیده ام تورا

از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده هم ندیده پسندیده ام تورا

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تورا

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تورا

[ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نوای بی نوائی


مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه ی خویش

مرا می خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه ی خویش

مرا می خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بی نوائی

به افسون ها دهی هردم فریبم
به دل سختی کنی  بر من خدائی

مرا می خواستی تا در غزل ها
ترا زیباتر از مهتاب گویم

تنت را در میان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشویم

مرا می خواستی تا پیش مردم
ترا الهام بخش خویش خوانم

به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم

مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاری ام را

بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداری ام را

مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود

مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل  دریای غم بود

ترا می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی

غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟؟؟


[ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

ای عجب امشب چرا این گریه غوغا می کند؟؟؟
آنچه عمری غصه با دل کرده افشا می کند

اشک دریا دیده ام این قصه گوی دردها
راهی آخر بر مراد خویش پیدا می کند

من نمی دانم چرا سنگ صبور دیده ام
این همه با دشمن جانم مدارا می کند

با که گویم سوختم برخود که این شیرین دل
زیر نام دوستی ها دشمنی ها می کند

 

من نمی خواهم
          نمی خواهم
               نمی خواهم دگر

 

آشنایی را که با بیگانه سودا می کند....

[ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آخرین جرعه

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟؟؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟؟؟
چیست در خنده ی جام؟؟؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟؟؟

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
همه را می شنوم...

      می بینم...

من به این جمله نمی اندیشم
       به تو می اندیشم...

ای سر و پا همه خوبی
      تک و تنها به تو می اندیشم...

همه وقت و همه جا
      من به هرحال که باشم
           به تو می اندیشم...

تو بدان این را   تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با منه تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو   به جای همه گلها تو بخند...

اینک این منم که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
  تو ببند
    تو بخواه

پاسخ چلچله ها رو تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با منه تنها   تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش...

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...
                                                     
   ای هم نفس!!!

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سام و نفس ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::