گوش کن
دورترین مرغ جهان می خواند...
شب سلیس است , و یکدست , و باز
شمعدانی ها
و صدا دورترین شاخه ی فصل , ماه را می شنوند
پلکان جلوی ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تورا...
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان , کفش به پا کن , و بیا
و بیا تا جایی , گر پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و فرامیر شب اندام تورا , مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق تر است...
سلام
دارم خفه میشم
باید بالا بیاورم تمام حرفهایی که ناگفته قورتش دادم...
هق هق... هق هق...
اشک هایم فرو می ریزد....
خسته شدم
کی می فهمه؟
کی درک می کنه؟؟؟
کاش فرشته ی نجاتی می اومد و نجاتم می داد
کاش درد نبود
حرف نبود
غصه نبود...
کاش مرد بودم
کاش دختر آفریده نمیشدم
کاش دختر بودنم تنها دغدغه ی پدرم نبود...
کاش اینقدر خودخواه نبود
کاش می فهمید چقدر دوسش دارم
کاش می فهمید تمام این سال ها خوب زندگی کردم و پاک بودم
کاش می فهمید بزرگ شدم
خانوم شدم...
کاش می فهمید چقدر آرزو دارم ولی به جرم دختر بودن همه رو سرکوب کردم...
کاش اشک چشام و می دید
کاش غم نگاهم و می فهمید...
کاش می دید زیر خنده هام درد دارم
کاش بهم اعتماد می کرد
کاش دائم نمی گفت جامعه خراااااااابه.... خرااااااااابه..... خرااااااااااابه....
کاش بهم قدرت می داد
کاش من و از این دنیا و آدماش نمی ترسوند
کاش بهم اجازه می داد این دنیا و آدمارو بشناسم
کاش من و از دید همه پنهان نمی کرد
کاش توی قفس زندونیم نمی کرد
کاش بهم پرواز یاد می داد
کاش بهم یاد می داد که چه جوری بزرگ شم ولی آسیب نبینم....
کاش می دونست که می دونم چقدر عاشقانه دوسم داره
کاش بدونه اینقدر من و وابسته خودش کرده که بدون حضورش از همه ی دنیا می ترسم
کاش بدونه این همه دوست داشتن هم به من ضربه می زنه هم به خودش
همه شد کاش ... کاش... کاش....
دلم گرفته
عین دیوونه ها دارم اشک می ریزم و می نویسم
از وقتی کلاسام شروع شده همه چی بهم ریخته....
من کلاس می رم عصبی میشه
همش نگرانمه
اما نگران چی؟؟؟؟
من خووووووبم
مرااااااااقبم..............
ای خدا کمکم کن
اینجوری هیچ راه پیشرفتی نیست.....
من می خوام به اوج برسم
اما چه کنم که بسته پایم....
خدای من
مهربونم
خودت یاری ام کن.....
بهم صبر بده
من صبوری می کنم
تنهایم نزار که بی تو تنهاترینم....
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است....
حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
وبه آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز , زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید...
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را , به صدای قدم پیک بشارت دادم...
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ , پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم:
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود...
آن که نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره ی پنجره ها را با آه...
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم , گفتم:
چشم را باز کنید , آیتی بهتر از این می خواهید؟؟؟؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر می داند , سحر....
سر هرکوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند...
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم....
التماس دعا
یاحق