❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم

من مردی را می شناسم

که تمامِ دو راهی هایِ مرا

ترمز میزند

و آیینه اش را تنظیم می کند
 
درست رویِ لبخندِ من...

سبز که می شود

تمامِ قرمز ها را

رد می کند

اما هنوز هم باور ندارد

من از آنچه در آیینه می بیند

به او نزدیک ترم !!

من مردی را میشناسم که...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

میدانم روزهایی میرسند که

ما دیگر تا این حد مشتاقِ هم نیستیم،

روزهایی که گاهی میخواهیم تنها باشیم،

تنها قدم بزنیم،

تنها بخوابیم،

تنها سفر کنیم و

من آن روزها دستهایِ تنهایی ات را میفشارم

و آرام در گوشش میگویم :

مواظبش باش !!!

با تنهایی ام کتاب میخوانم،

فیلم میبینم،

کافه میروم

و ما چقدر حرف داریم برایِ گفتن،

چقدر راه داریم برایِ رفتن

و چقدر لبخند داریم برایِ زدن

وقتی که از تنهایی مان برگشتیم

رنگین کمان پس از تنهایی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

این روزها

قامتم شبیه زنی هفتاد ساله،

و قلمم به زنی پنجاه ساله شبیه است!!!

حتی جلد  شناسنامه ام

چین و چروکی چهل ساله دارد.

فقط وقتی تو نگاهم میکنی

خود را زنی بیست و شش ساله میبینم ...

کافیست دستم را بگیری

آنوقت چون هجده ساله ها 

سکوت محل را میشکنیم ...

نگاهم کن .. دستانم را بگیر...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

عشق

چیز عجیبی است

وقتی از من

دیکتاتوری می سازد، زود رنج

که تنها تو را

انحصاری می خواهد ...

از تو

نازک دلی

که اشک مرا

تاب نمی آورد ...

عشق چیز عجیبی نیست

شاید...

اما من و تو

عجیب عاشق شده ایم !
 
من و تو عجیب عاشق شده ایم
 

:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

من بازگشتم...

با طلوع خورشید 

در روز ششم تیر ، فصلی نو آغاز گشت!

تمام ترس ها

دلهره ها و دلشوره هایم خاتمه یافت!

و من برای همیشه به خانه ی خودم آمدم...

اوایل اینجا برایم غریب بود

غیر قابل تحمل...

روزهای اول فقط اشک بود و دلتنگی...

آه بود...

درد بود....

غیر قابل توصیف!!!

بعد ها عشق شد

آرزو شد...

با حضور همسرم ، خانه ام رنگ گرفت

طعم گرفت...

طعم خوب زندگی...

هنوز هم دلتنگ خانه ی پدری ام

هنوز هم دلم فریاد خواستن میزند

اما

به اینجا هم خو گرفته ام...

صبح که چشم باز میکنم همسرم کنارم نیست

وقتی نیست ، این خونه دیگر خونه نیست...

تمام روز به سختی میگذرد

اینجا تنها با حضور همسرم رنگ می گیرد!

و تنها به عشق اوست که تنهایی را دوام آورده ام...

 

حقیقت نوشت:

خدایا

حس میکنم همسرم انسان نیست

مگر می شود تمام خوبی های عالم در او جمع شود؟

خدایا

هدیه ات به من ، از تمام داشته های دنیا با ارزش تر است....

سپاسگزارم...

فصلی نو آغاز گشت!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()

آغاز فصلی نو

عروسی هم نفس

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط هم نفس| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس