❤❤❤ هم نفس ❤❤❤

پـــرنده هـــا به حـــال مــا غبــطــه خــواهـــند خـــورد روزی کــــه بـــی بـــال پـــرواز کنیــــم

سلام

یادم نبود اخرین باری که اومدم اینجا کی بود...

دلم تنگ شده بود...

خیلی زیاد

بیش از 3 ساله که اینجا نیومدم

نمیدونم هنوزم کسی اینجا هست یا نه؟

نمیدونم...

نمیدونم و یادم نیست چقدر اتفاقات ریز و درشت توی زندگیم افتاده که اینجا نبودم تا یادداشتشون کنم...

اما

یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ برام افتاد

مادر شدنم....

(حس مادری)

من ده ماهه که مادر هستم

یا نه شاید هم بیشتر...

دقیقا نمیدونم کی حس مادر بودن و درک کردم

شاید 18 ماه پیش وقتی که برای اولین بار صدای قلب جنین و شنیدم

یا خیلی بعد تر...

درست وقتی که توی اتاق سزارین بعد چند ثانیه گذاشتنش روی صورتم و با اون چشمای بازش داشت بی وقفه لبام و میخورد...

اصلا نمیدونم کی ؟ چه وقت؟ حس مادر بودن اینقدر بر من غلبه کرد که من حالا

تماما مادرم....

عاشقم...

عاشق زیباترین موجود روی زمین

عاشق پسرم

عاشق سامم...

نمیدونم یادتون هست یا نه

اونوقتا ماها از اسم های مجازی توی دنیای مجازی استفاده میکردیم !

من نفس بودم و عشقم(همسرم) سام...

عاشق این دوتا اسم بودم

حالا عشقم ، پسرم ، همه ی زندگیم اسمش سامه

همیشه دلم میخواست اینجا از عاشقانه هام بگم

دلم میخواد باز هم از عشق بگم

امیدوارم بازم بیام اینجا

چقدر خوبه اینجا...

چقدر دلم تنگ شده بود...

یاد خودم افتادم ( خود فراموش شده ام)...

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٦ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()

من مردی را می شناسم

که تمامِ دو راهی هایِ مرا

ترمز میزند

و آیینه اش را تنظیم می کند
 
درست رویِ لبخندِ من...

سبز که می شود

تمامِ قرمز ها را

رد می کند

اما هنوز هم باور ندارد

من از آنچه در آیینه می بیند

به او نزدیک ترم !!

من مردی را میشناسم که...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()

میدانم روزهایی میرسند که

ما دیگر تا این حد مشتاقِ هم نیستیم،

روزهایی که گاهی میخواهیم تنها باشیم،

تنها قدم بزنیم،

تنها بخوابیم،

تنها سفر کنیم و

من آن روزها دستهایِ تنهایی ات را میفشارم

و آرام در گوشش میگویم :

مواظبش باش !!!

با تنهایی ام کتاب میخوانم،

فیلم میبینم،

کافه میروم

و ما چقدر حرف داریم برایِ گفتن،

چقدر راه داریم برایِ رفتن

و چقدر لبخند داریم برایِ زدن

وقتی که از تنهایی مان برگشتیم

رنگین کمان پس از تنهایی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()

این روزها

قامتم شبیه زنی هفتاد ساله،

و قلمم به زنی پنجاه ساله شبیه است!!!

حتی جلد  شناسنامه ام

چین و چروکی چهل ساله دارد.

فقط وقتی تو نگاهم میکنی

خود را زنی بیست و شش ساله میبینم ...

کافیست دستم را بگیری

آنوقت چون هجده ساله ها 

سکوت محل را میشکنیم ...

نگاهم کن .. دستانم را بگیر...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()

عشق

چیز عجیبی است

وقتی از من

دیکتاتوری می سازد، زود رنج

که تنها تو را

انحصاری می خواهد ...

از تو

نازک دلی

که اشک مرا

تاب نمی آورد ...

عشق چیز عجیبی نیست

شاید...

اما من و تو

عجیب عاشق شده ایم !
 
من و تو عجیب عاشق شده ایم
 

:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()

من بازگشتم...

با طلوع خورشید 

در روز ششم تیر ، فصلی نو آغاز گشت!

تمام ترس ها

دلهره ها و دلشوره هایم خاتمه یافت!

و من برای همیشه به خانه ی خودم آمدم...

اوایل اینجا برایم غریب بود

غیر قابل تحمل...

روزهای اول فقط اشک بود و دلتنگی...

آه بود...

درد بود....

غیر قابل توصیف!!!

بعد ها عشق شد

آرزو شد...

با حضور همسرم ، خانه ام رنگ گرفت

طعم گرفت...

طعم خوب زندگی...

هنوز هم دلتنگ خانه ی پدری ام

هنوز هم دلم فریاد خواستن میزند

اما

به اینجا هم خو گرفته ام...

صبح که چشم باز میکنم همسرم کنارم نیست

وقتی نیست ، این خونه دیگر خونه نیست...

تمام روز به سختی میگذرد

اینجا تنها با حضور همسرم رنگ می گیرد!

و تنها به عشق اوست که تنهایی را دوام آورده ام...

 

حقیقت نوشت:

خدایا

حس میکنم همسرم انسان نیست

مگر می شود تمام خوبی های عالم در او جمع شود؟

خدایا

هدیه ات به من ، از تمام داشته های دنیا با ارزش تر است....

سپاسگزارم...

فصلی نو آغاز گشت!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط هم نفس(سپیده سرمست)| یه یادگاری از تو ()



      طراح قالب هم نفس